ثانيا : آنچه نويسنده پس از تقسيم تاريخ به 3 مرحلهء « كشاورزى و شكار و صنعتى » آورده است كه : « در مرحلهء شكار ، انسان ناگزير بوده كه هر دم آمادهء تعاقب و جنگ و كشتن باشد ، همين كه شكارى مىگرفت تا آخرين ظرفيت معدهاش مىخورد چون مطمئن نبود كه بتواند دوباره امكان خوردن پيدا كند ، اين عدم اطمينان حرص و آز را زائيده است » ! اين تعليل هرگز حرص و آز را در آن مرحله از تاريخ تصويب نمىكند زيرا چنين حرصى نه مفيد بوده و نه صحيح ، و نه ضرورت داشته است ! ! اما مفيد نبوده ، بدليل آنكه پرخورى شديد به سلامت فرد لطمه مىزده است و نزديكانش را از نعمت غذا محروم مىكرده و در نتيجه از وى تنفر مىيافتند و در مشكلات زندگى كمتر به او خدمت مىكردند . صحيح نبوده ، زيرا قناعت و رعايت اعتدال ، موجب راحت جسم و آسايش جان مىشود و با حرص و آز هر دو از دست مىرود . ضرورت نداشته زيرا معمولا شكارها دستهجمعى انجام مىگرفت و غذا نيز به تناسب افراد ، تقسيم مىگشت و بر همه لازم بود تا نوبت شكار آينده ، غذاى خود را حفظ كنند و گرنه به رنج گرسنگى درمىافتادند ! بنابراين چه ضرورتى براى آزمندى وجود داشته كه ما اين رذيلت اخلاقى را براى دورانى ، پسنديده بشمريم ؟ !
اما آنچه در دو مرحلهء ديگر از تاريخ ( مرحلهء كشاورزى و صنعتى ) آورده است كه : در مرحلهء اول ، نظام صرفهجويى و صلح ، برتر از جنگ بوده يا پاكدامنى دختران از واجبات شمرده مىشده و در مرحلهء دوم زنان در روابط جنسى آزاد شدند ! و جوان عاصى مىتوانست گناهش را در جمعيت شهر پنهان سازد ! بهيچوجه خونريزى و بىعفتى و گناه را موجه و مجاز نمىنمايد جز آنكه نشان مىدهد گاهى زمينه براى عصيان افراد ، فراوانتر و گاهى كمتر است نه آنكه رذائل اخلاقى به فضائل تبديل شود يا زيان تجاوز و ظلم و گناه ، به منفعت و سعادت مبدل گردد ! .
از اين به بعد نويسنده ، سخن « ويل دورانت » را در اثبات « نسبيّت اخلاق » بگواهى مىآورد ولى برهان آهنين ! ! ايشان نيز در حقيقت صورت برهان و سيرت مغالطه دارد ! مثل آنچه مىگويد : « شرقيان بعلامت احترام كلاه بر سر مىگذاشته و غربيان آن را براى احترام برمىداشتند » ! پرواضح است كه اين كار در شمار « قوانين اخلاقى » نيست بلكه از « رسوم اعتبارى » بشمار مىآيد كه بنا به قراردادهاى اقوام مختلف تفاوت مىكند . ولى نكتهاى كه هر دو عمل ( كلاه بر سر گذاشتن و از سر برداشتن ) از آن حكايت مىكنند « احترامى » است كه از اين كار براى ديگران منظور مىشود و احترام به انسانها شايسته ، خود يك حكم اخلاقى است ( كه از نظر تيزبين جناب ويل دورانت مخفى مانده ! ) و منشأ هر دو عمل ، شده است . شگفت آنكه مورخ آمريكايى در آغاز سخن مىنويسد : « اكنون چند مثال براى نسبيّت اخلاقى بياوريم » و در پايان مىنگارد : « يكى از صاحبنظران يونان باستان مىگويد اگر آداب و رسوم مقدس سرزمينى را جمع كنيد و بخواهيد آن مقدار از آداب و رسوم را كه در سرزمينى ديگر زشت و ناپسند شمرده مىشود از آن برداريد چيزى برجاى نخواهد ماند » ! جناب مورخ ، به
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 179
مساهمون: مرتضى راوندى
ص١٧٩