صفحهء 21 ، سطر 4 - :
« آداب و رسوم را كه در سرزمينى ديگر زشت و ناپسند شمرده ميشد از آن برداريد چيزى برجاى نخواهد ماند » .
كوشش نويسنده در اين چند صفحه معطوف به آنست كه اخلاق را « امرى نسبى » جلوه دهد و قداست و اطلاق آن را انكار كند ! معناى نسبى بودن اخلاق بطور واضح و بىپرده آنست كه مثلا اگر كسى امروز در ايران اسلامى زندگى مىكند البته اجازه ندارد به « امر شنيع » همجنسگرايى ، تن دردهد ولى اگر مثلا به كشورى كه اين كار در آنجا زشت شمرده نمىشود سفر كرد و شرائطى ديگر ملاحظه شد ! در اجراى اين « امر شريف » ! ! مجاز خواهد بود ، زيرا اخلاق ، امرى نسبى است و در شرائط گوناگون تفاوت مىكند ! به نظر ما اين سخن ، خود شعارى ضد اخلاقى است كه مايهء دامن زدن به فساد و تباهى در جامعه مىشود و اخلاق را در نظر افراد بىريشه نشان مىدهد و ادلهاى كه براى اثبات آن اقامه شده مغلوط و سفسطهآميز است :
اولا آنچه مورخ امريكايى « ويل دورانت » مىنويسد كه : « نفعپرستى و خيانت و بيرحمى و غصب حق ديگران در طول دوران نسلهاى متوالى براى حيوان و انسان همچون امور نافعى بودهاند » ! و نيز آنچه نويسنده اظهار داشته است كه : « جنگاورى و درندهخويى و آمادگى جنسى در كشمكش حيات مزايايى بشمار مىرفت » ! همه از نگرشى سطحى و قياس « انسان با حيوان » حكايت مىكند ! و گيرم كه اين امور براى گرگ و روباه سودمند بوده است ولى براى جامعهء مورچگان و زنبور عسل هرگز نمىتوانسته مفيد باشد ( تا چه رسد به جامعهء انسانى ! ) به همين جهت در لانه و كندوى آنها جز نظم و همكارى و صميميت چيزى ديده نمىشود و اگر احيانا فردى از روش عمومى تخلف كند كيفرش مىدهند . شگفتا ! مورخ امريكائى انسانها را كه به نعمت خرد و انديشه از ديگر جانوران برترى داشته و دارند با گرگ و روباه قياس مىكند و صفات درندگان را در طى نسلهاى متوالى درخور وى مىشمارد . اگر درندهخويى و ستمگرى امتيازى بوده چنان كه گذشت مربوط به دنياى حيوان است آن هم حيوان وحشى نه جانورانى كه از راه تعاون و همكارى زندگى مىكنند ، پس چگونه مىتوان انسان را مشمول ، « قانون جنگل » ! شمرد و وحشيگرى و خونريزى و غصب را از امتيازات تاريخى او دانست ؟ ! منشأ اشتباه حضرات از آنجا است كه پس از « چارلز داروين » كه قانون « تنازع بقاء » را در عالم حيوانات كشف كرد ، گمان مىكنند كه قانون مزبور با عالم انسانى نيز قابل تطبيق است و به ذهن پربركتشان خطور نكرده كه انسان بيش از تنازع ، به « تعاون بقاء » نياز داشته و دارد و اما اگر گروهى از افراد بشر خواستهاند مانند حيوانات وحشى ، درندهخويى كنند دليلى وجود ندارد كه اعمال آنها را مفيد و پسنديده بشماريم يا ضرورتى براى درندگى ايشان قائل شويم بويژه كه در ادوار تاريخ ، مصلحان و پاكان و پيامبران نيز پيروانى داشتهاند و همواره به اصل
« تَعاوَنُوا عَلَى الْبِرِّ وَ التَّقْوى »
( المائده / 2 ) دعوت كردهاند .