و باورهاى خود را با محك عقل بيازمايند . نويسندگانى كه هدفى سياسى داشتند سعى مىكردند امرا و زورمندان و زمامداران را ، از اعمال و رفتار ناصواب خود آگاه سازند ، چنان كه در كتاب كليله و دمنه در تلو حكايات به تعاليم سياسى و اجتماعى فراوانى برمىخوريم كه همه بر زبان حيوانات جارى شده است . همچنين عبيد زاكانى با قلم تواناى خود در لباس هزل و طنز بسيارى از اخلاق و عادات مذموم و نارواى دوران خود را به باد انتقاد گرفته است . بعد از او مولانا فخر الدين على صفى و عدهاى ديگر از ارباب ذوق كمابيش در تنظيم لطايف و حكايات از روش عبيد پيروى كردهاند و ما به ذكر نمونهاى چند از هزليات آنها بسنده مىكنيم :
مولانا فخر الدين على صفى در فصل سوم ، در لطايف سپاهيان به پادشاهان مىنويسد :
« پادشاهى از حاضران مجلس خود لغزى پرسيد كه آن چيست كه پار نرسيد و امسال نمىرسد و سال آينده نخواهد رسيد ؟ » سپاهى حاضر بود و گفت « آن مرسوم من است » ( يعنى جيره و مواجب ) . پادشاه بخنديد و بفرمود تا مرسوم دو سالهء او را از خزينه نقد دادند . . . « 1 » »
بايد توجه داشت كه غير از عبيد زاكانى و پيروان مكتب او بسيارى از شعراى ايران به مناسبت و گاه به قصد انتباه و بيدارى مردم سخنان هزلآميزى از خود به يادگار گذاشتهاند از جمله :
سعدى و مولوى هر دو با زندگى روزمرهء مردم سروكار داشتند و مناظر گوناگونى از حيات مادى ، معنوى ، اخلاقى و جنسى آدميان دوران خود را تصوير كردهاند و گاه به اقتضاى مقال به هزليات و بيان و توصيف امور دور از عقب پرداختهاند - ظاهربينانى كه تاب خواندن و شنيدن اين صحنهها را كه پردهاى از زندگى واقعى انسانى است ندارند زبان به طعن و اعتراض مىگشايند و به اين دو جامعهشناس بزرگ و نامدار قرون وسطى خرده مىگيرند كه چرا از امور جنسى و شهوى سخن گفتهاند ، غافل از آنكه اگر اين غريزه در نوع بشر نبود ، از آنان نام و نشان و اثرى بجاى نمىماند .
سعدى و مولوى غالبا از هزليات نتيجهء اخلاقى گرفتهاند ، مولوى گويد :
هزل تعليم است آن را جد شنو * تو مشو بر ظاهر هزلش گرو
هزلها گويند در افسانهها * گنج ميجو در همه ويرانهها
* * *
بيت من نيست بيت اقليم است * هزل من هزل نيست تعليم است
هامش
( 1 ) . فخر الدين على صفى : لطايف الطوايف ، باهتمام احمد گلچين معانى ، ص 127 .