و مولوى در مقام دوست مىگويد :
آدمى ديدست و باقى پوستست * ديد آنست آن كه ديد دوستست
چونك ديدِ دوست نبود كور به * دوست كو باقى نباشد دور به
ملاى رومى از عواقب بدگمانى بيمناك است و در مثنوى بارها به خطرات سوء ظن اشاره مىكند :
بدگمان باشد هميشه زشتكار * نامهء خود خواند اندر حق يار
آن خسان كه در كژيها ماندهاند * انبيا را ساحر و كژ خواندهاند
و در تأييد اين معنى مىفرمايد :
هر كرا بينى شكايت مىكند * كه فلان كس راست ، طبع و خوى بد
اين شكايتگر ، بدان كه بدخوست * كه مر آن بدخوى ، او را بدگوست
* * *
آن يكى در چشم تو باشد چو مار * هم وى اندر چشم آن ديگر نگار
زانك در چشمت خيال كفر اوست * و آن خيال مومنى در چشم دوست
يوسف اندر چشم اخوان چون ستور * هم وى اندر چشم يعقوبى چو نور
از خيال بد مر او را زشت ديد * چشم فرع و چشم اصلى ناپديد
چشم ظاهر سايهء آن چشم دان * هرچه آن بيند بگردد اين بدان
* * *
پيش چشمت داشتى شيشهء كبود * زان سبب عالم كبودت مىنمود
* * *
چون كه تو ينظر بنار الله بدى * در بدى از نيكوى غافل شدى
شوخى و مطايبه
از ديرباز شوخى و مزاح و مطايبه در حدّ اعتدال مورد توجه و تأييد صاحبدلان و منتقدان اجتماعى بود . شيخ فريد الدّين عطّار ، پزشك و عارف عاليقدر ما مىگويد :
چو عيسى باش خندان و شكفته * كه خر باشد ترشروى و گرفته
غالبا مقصود و منظور مردان خوشقريحه و مستعدّى كه قلم به دست مىگرفتند و به نظم يا نثر مطالب و حكاياتى شيرين به يادگار مىگذاشتند بذلهگويى و وقتگذرانى نبود بلكه با ديد و هدفى فلسفى و اجتماعى سعى مىكردند مردم را به تفكّر و تعقّل و تحقيق در صحّت و سقم معتقدات خود برانگيزند ، تا مردم هيچ فكر و انديشهاى را به تقليد و تعبّد نپذيرند ، بلكه آموختهها