تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 167

مساهمون:

ص١٦٧

رشوه‌خوارى

در نامه‌اى كه نظام الملك پسر ميرزا آقا خان نورى به ناصر الدين شاه نوشته است از ميرزا عباسخان معاون الملك وساطت مىكند و از شاه اجازه مىخواهد كه بار ديگر به او خدمتى رجوع كند . شاه در جواب مىنويسد « ميرزا عباسخان قرار داده بود پيشكش بدهد و داخل خدمت شود . چون حقيقتا در پيش مستوفى الممالك در اين مدت خيلى گزاف دلگى و از اين و آن پول گرفته است ، در حقيقت تاخت و تاراج كرده است ، اين بود كه مىخواستم ديگر داخل خدمت نشود . به دو شرط مىتواند داخل كار شود و در پيش تو در دفتر ، محل رجوع خدمات شود : اول ترك اعمال سابقه را بكند . به يك قران دو قران بند نباشد و از طمع بالمره چشم بپوشد . ثانيا پيشكش بدهد از بابت آن پولهاى بىفايده كه از مردم به تعارف برده است « 1 » . » مادام ديولافوا در سفرنامه خود به وضع اجتماعى ، اقتصادى و اخلاقى قبايل چادرنشين نيز اشاره كرده است به نظر او « ثروت يك چادرنشين را از تعداد گله‌هايش مىسنجند و هر نوع اثاثه زندگى كه حمل و نقل آن مشكل باشد براى ايل مزاحم و دست‌وپاگير است ، لازم ، پسر بزرگ شيخ ما را به چادر پدرش داخل مىكند زمين ناهموار زير چادر ، فرش ندارد ، چه مردم فقيرى ! آنها نمىتوانند يك تكه حصير كه در منزل بدبخت‌ترين اشخاص پيدا مىشود براى خود فراهم سازند ، معهذا يك تكه فرش از نوع بسيار پست در گوشه‌اى از چادر كه از باد ، در پناه است ، گسترده شده و لحاف و بالشهاى بزرگى روى آن چيده‌اند ، پيرمردى ريش‌سفيد روى بالشها نشسته است او بينى عقابى دارد ، و مرتب سرفه مىكند ، اخلاط مىاندازد ، نفس مىزند ، و با نوك انگشتان ترشحات بينىاش را مىگيرد و پرتاب مىكند ، اگر هم ترشحات متبرّك بينى و دهانش روى اطرافيان بيفتد ، دغدغه‌اى به خود راه نمىدهد ، پيراهن او بسيار كثيف است و مثل لباس گداها ژنده و چاك‌چاك است ، آيا مىشود حدس زد كه صاحب اين لباس كهنه و پاره ثروتمندترين مردان سرزمين و قدرتمندترين رئيس قبايل بنى لام است ؟ او مردى مستبد و ستمگر است و اگر چين بر پيشانى پهنش بيفكند ، والى بغداد و تمام شيوخ قبايل از ترس به لرزه مىافتند از قلمرو شيخ مزعل تا تيسفون و از دجله تا كوههاى بختيارى تحت اختيار شيخ قرار دارد و او فرمانرواى اين سرزمين است « 2 » . . . » مادام ديولافوا در حدود صد سال قبل اخلاق طبقات محروم را در دزفول توصيف مىكند : « با وجود اينكه ما وازده‌هاى جمعيّت دزفول را استخدام كرده‌ايم ، باز اغلب آنها به علت شهرى بودن از هوش و مهارت بىبهره نيستند ولى اين صفات به عوض اينكه برحسب سن رشد و گسترش يابد ، رفته‌رفته ضعيف مىشود .
هامش
( 1 ) . راهنماى كتاب آبانماه 40 صفحه 779 . ( 2 ) . سفرنامه ژان ديولافوا ترجمه ايرج فره‌وشى ص 195 .