تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
نه تنها از نظر اخلاقى بلكه از لحاظ مذهبى نيز تملق مداهنه زيان‌بار است پيغمبر به مادح و متملقى فرمود : « ويحك فصمت ظهره لو سمعك ما افلح الى يوم القيامه يعنى واى بر تو پشت اين ممدوح را شكستى اگر از تو بشنود و بپذيرد تا رستاخيز روى رستگارى نبيند عمر گفت المدح ذبح ستايش به منزله بريدن سر است . و پيغمبر فرمود : الشّهرة آفة و الراحة فى الخمول شهرت آفت است و آسايش در گم‌نامى است . » سعدى در اشعار زير تملق و مداهنه و شاعران مديحه‌سرا را مورد انتقاد قرار مىدهد :
به نوبتند ملوك اندرين سپنج‌سراى * كنون كه نوبت تست اى ملك به عدل گراى ديار مشرق و مغرب مگير و جنگ مجوى * دلى بدست كن و زنگ خاطر بزداى نگويمت چو زبان‌آوران رنگ‌آميز * كه ابر مشك‌فشانى و بحر گوهرزاى نكاهد آنچه نبشته است عمر و نفزايد * پس اين چه فايده گفتن كه تا بحشر بپاى مزيد رفعت دنيا و آخرت‌طلبى * به عدل و عفو و كرم كوش و در صلاح افزاى
انورى در يكى از قصايد خود نه تنها مديحه‌سرايى و هجاگويى را به باد انتقاد گرفته بلكه ضمن ستايش فضل و حكمت شغل شاعرى را محكوم كرده است .
اى برادر بشنوى رمزى ز شعر و شاعرى * تا ز ما مشتى گدا كس را به مردم نشمرى دشمن جان من آمد شعر ، چندش پرورم * اى مسلمانان فغان از دست دشمن‌پرورى شعر دانى چيست ؟ دور از روى تو ، حيض الرجال * قايلش گو خواه كيوان باش و خواهى مشترى مرد را حكمت همى بايد كه دامن گيردش * تا شفاى بو على بيند نه ژاژ بحترى انورى تا شاعرى ، از بندگى ايمن مباش * كز خطر درنگذرى تا زين خطا درنگذرى

آزمندى آغا محمد خان قاجار

سر جان مالكم مىنويسد : هر وقت حرص و طمع بر آغا محمد خان غلبه مىكرد وزراء را جريمه مىكرد و گاه يكى از متمولين را به ديگرى مىفروخت چنان كه يك بار شاه خواست مبلغى از ميرزا شفيع وصول كند ، بدين جهت او را به حاجى ابراهيم فروخت « . . . نوكر حاجى ابراهيم رفت و در مجلس عام شال از كمر ميرزا شفيع باز كرده به گردنش انداخت و به همين صورت او را به خانهء حاجى ابراهيم كشيد و به او فهماند كه اين عمل محض خشنودى آغا محمد خان بود و اگر اين گونه سلوك نمىكرد ، احتمال داشت ميرزا شفيع در دادن مبلغ تأملى مىكرد و كار به جايى بدتر از اين منجر مىشد ، چون ميرزا شفيع هرقدر سعى كرد نتوانست مبلغ مزبور را تمام و كمال ادا كند ، بقيه را حاجى ابراهيم از خود داد و ميرزا شفيع خلاص شد . . . « 1 » » از
هامش
( 1 ) . سر جان مالكم : تاريخ ايران ، جلد دوم ، ص 111 .