قمع و ريشهكن شده بودند و به همين وسيله توانستند اسرار خود را در سينه پنهان و محفوظ دارند و حقايق و معانى گرانبها را از خطر ، بر كنار داشته و مصون بدارند و خلاصه از بركت همين سلاح خويشتندارى و كتمان كه بعدها در مقابل تعصبهاى مذهبى به كار بردند ، توانستند زنده بمانند « 1 » . »
ما بدون اينكه دچار غربزدگى شده باشيم و گفتار اروپائيان را درباره اخلاق و عادات ايرانيان صدق محض و وحى منزل بشمار آوريم ، معتقديم كه هر ايرانى منصف ، اصيل و ترقيخواه بايد با صبر و شكيبائى انتقادات و اعتراضات غربيان را در پيرامون عادات و اخلاق نامطلوب و زيانبخش ايرانيان بخواند و بشنود و با چشم حقيقتبين و با محك عقل و انصاف در صحت و سقم اين گفتارها بينديشد و اگر تمام يا قسمتى از انتقادات و ايرادات آنان را وارد و صحيح ديد بدون هيچ تعصب و اعتراضى حرف حق را بپذيرد و درصدد اصلاح خويش و هموطنان خود برآيد .
كسانىكه با تاريخ اروپا در چند قرن اخير آشنائى دارند به خوبى مىدانند كه اروپائيان سرآمد متجاوزين ، غارتگران و ستمگران جهانند ، آنان براى اجراى سياست استعمارى و توسعهطلبى خود بزرگترين مشوق فساد و انحطاط اخلاقى در بين سياستمداران ، در آسيا و آفريقا بودند به همين مناسبت اگر آنان را « ام الفساد » واقعى يا « مفسدين فى الارض » بخوانيم راه خطا نرفتهايم . هماكنون در آسيا ، آفريقا و امريكاى جنوبى ، امپرياليسم امريكا ، براى اجراى نقشههاى اقتصادى و سياسى خود از منفورترين و فاسدترين گروههاى اجتماعى بهرهبردارى مىكند و به چيزى كه كمترين توجهى ندارد ، اصول و مبانى اخلاقى و رعايت « حقوق بشر » است .
نويسنده كتاب حاجى بابا اصفهانى به پارهاى از اختلافاتى كه بين شرقيان و غربيان دربار يافتن به حضور شاه وجود داشت نيز اشاره مىكند : « . . . اما وقتى نوبت به رسوم و آداب حضور رسيد پارهاى مشكلات به ميان آمد . ايلچى فرنگى بناى لجاجت و يكدندگى را گذاشت . اولا در باب نشستن در حضور شهريارى حاضر نشد به زمين بنشيند و بر صندلى نشست و فاصله دورى از تخت پادشاه را هم خودش معين كرد . ثانيا ملعون غافل از
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ
با كفش كثيف به تالار فردوس كردار درآمد . ثالثا در باب كلاه برداشتن هرچه به او گفتند سر برهنه علامت بىادبى است گوش نكرد و گفت « ما فرنگى هستيم » و كلاهش را از سر برداشت . رابعا در باب لباس ، دعوا به جاهاى باريك كشيد هرچه به ايلچى پيغام دادند كه برايت شال و كلاه مىفرستيم تا مثل آدم به دربار داخل شوى با مسخره و ريشخند رد كرد و
هامش
( 1 ) . همان كتاب صفحه 106 و صفحه 119 .