هرچه بر آن نام گهر بستهاند * مهرهصفت بر دم خر بستهاند
چند ز تار طمع و پود لاف * بر قد هر سفله شوى حلهباف
چند نهى نام لئيمان كريم * چند كنى وصف سفيهان حكيم
آنكه به سد نيش يكى قطره خون * نايد از امساك ز دستش برون
نام كفش قلزم احسان كنى * وصف به بحر گهرافشان كنى
و انكه به تعليم گه ماه و سال * شكل الف را نشناسد ز دال
عارف آغاز ازل خوانيش * واقف انجام ابد دانيش
و انكه چو از گربه برآيد خروش * رو نهد از بيم به سوراخ موش
شير ژيان ببر بيان گوئيش * بلكه دلاورتر از آن گوئيش
در لقب طبع كژانديش خويش * چون شوى آسوده نهى پيش خويش
كهنه دواتى چو دلت تار و تنگ * كاغذ چون تيره رخت ساده رنگ
. . . خواجه چو رويى كه مبيناد كس * منتظر او منشيناد كس
چون به درآيد پس سد انتظار * بر زبر بهترى از خود سوار
پيش روى ، بوسه به پايش دهى * ندبهكنان داد نيايش دهى
رقعه شعر آورى از سر برون * سد رقم از حرص و طمع در درون
آريش آن رقعه كه صد پاره باد * نامه عصيان قيامت به باد . . .
( تحفة الاحرار جامى )
جامى در خردنامه اسكندرى خطاب به فرزند خود مىگويد :
بيا اى جگرگوشه فرزند من * بنه گوش بر گوهر پند من
صدفوار بنشين دمى لب خموش * چو گوهرفشانى به من دار گوش
شنو پند و دانش به آن بار كن * چو دانستى آنگه برو كار كن
ز گوش ار نيفتد بدل نور هوش * چه سوراخ گوش و چه سوراخ موش
. . . بطاعت چه حاصل كه پشتت دوتاست * چو روى دلت نيست با قبله راست
ابن يمين شاعر عصر سربداران ( نيمه اول قرن هشتم ) مانند اوحدى مراغهاى وابسته به مردم بوده و غالبا از مشكلات اجتماعى مردم سخن مىگفت . و علىرغم شعراى متملق و چاپلوس ، مردم را به كار و كوشش و فرار از محضر خداوندان زور ترغيب مىكرد .
هنر ببايد و مردى و مردمى و خرد * بزرگزاده نه آنست كو درم دارد
ز مال و جاه ندارد تمتعى هرگز * كسى كه بازوى ظلم و سر ستم دارد
خوشا كسى كه ازو هيچ بد به كس نرسد * غلام همت آنم كه اين قدم دارد