تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 133

مساهمون:

ص١٣٣
هرچه بر آن نام گهر بسته‌اند * مهره‌صفت بر دم خر بسته‌اند چند ز تار طمع و پود لاف * بر قد هر سفله شوى حله‌باف چند نهى نام لئيمان كريم * چند كنى وصف سفيهان حكيم آن‌كه به سد نيش يكى قطره خون * نايد از امساك ز دستش برون نام كفش قلزم احسان كنى * وصف به بحر گهرافشان كنى و انكه به تعليم گه ماه و سال * شكل الف را نشناسد ز دال عارف آغاز ازل خوانيش * واقف انجام ابد دانيش و انكه چو از گربه برآيد خروش * رو نهد از بيم به سوراخ موش شير ژيان ببر بيان گوئيش * بلكه دلاورتر از آن گوئيش در لقب طبع كژانديش خويش * چون شوى آسوده نهى پيش خويش كهنه دواتى چو دلت تار و تنگ * كاغذ چون تيره رخت ساده رنگ . . . خواجه چو رويى كه مبيناد كس * منتظر او منشيناد كس چون به درآيد پس سد انتظار * بر زبر بهترى از خود سوار پيش روى ، بوسه به پايش دهى * ندبه‌كنان داد نيايش دهى رقعه شعر آورى از سر برون * سد رقم از حرص و طمع در درون آريش آن رقعه كه صد پاره باد * نامه عصيان قيامت به باد . . .
( تحفة الاحرار جامى ) جامى در خردنامه اسكندرى خطاب به فرزند خود مىگويد :
بيا اى جگرگوشه فرزند من * بنه گوش بر گوهر پند من صدف‌وار بنشين دمى لب خموش * چو گوهرفشانى به من دار گوش شنو پند و دانش به آن بار كن * چو دانستى آنگه برو كار كن ز گوش ار نيفتد بدل نور هوش * چه سوراخ گوش و چه سوراخ موش . . . بطاعت چه حاصل كه پشتت دوتاست * چو روى دلت نيست با قبله راست
ابن يمين شاعر عصر سربداران ( نيمه اول قرن هشتم ) مانند اوحدى مراغه‌اى وابسته به مردم بوده و غالبا از مشكلات اجتماعى مردم سخن مىگفت . و علىرغم شعراى متملق و چاپلوس ، مردم را به كار و كوشش و فرار از محضر خداوندان زور ترغيب مىكرد .
هنر ببايد و مردى و مردمى و خرد * بزرگ‌زاده نه آنست كو درم دارد ز مال و جاه ندارد تمتعى هرگز * كسى كه بازوى ظلم و سر ستم دارد خوشا كسى كه ازو هيچ بد به كس نرسد * غلام همت آنم كه اين قدم دارد