اوحدى مراغهاى در جام جم از چهل خصلت مذموم نام مىبرد :
از چهل خصلت ذميمه ببُر * تا تو در چله فرد باشى و حُر
چيست آن ، كبر و نخوت و هستى * غضب و كيد و غفلت و مستى
بطر و حرص و فريب و بخل و حيل * بغض و بدعهدى و دروغ و دغل
شهوت و غمز و كندى و تيزى * فسق و بهتان و فتنهانگيزى
طيش و كفران و مردمآزارى * هزل و غدر و نفاق و خونخوارى
حسد و آز و كين و زرق و ريا * كسل و ظلم و جور و حقد و جفا
آنچه گفتم به خويشتن مپسند * عكس اينها ببين و كارش بند
نظر اوحدى در تربيت اولاد :
شرم دار اى پدر ز فرزندان * ناپسنديده هيچ مپسندان
با پسر قول زشت و فحش مگوى * تا نگردد لئيم و فاحشهگوى
تو بدارش به گفتها آزرم * تا بدارد ز كردههاى تو شرم
بچه خويش را بناز مدار * نظرش هم ز كار باز مدار
چون بخوارى برآيد و سختى * نكشد محنت و زبونبختى
كارش آموز تا شود بنده * جور كن تا شود سرافكنده
( جام جم )
حمله سلمان ساوجى به زهدفروشان :
زحمت ما مىدهى زاهد ترا با ما چه كار * عقل و دين و زهد را با عاشق شيدا چه كار
مىخورد صوفى غم فردا و ما مى مىخوريم * مرد امروزيم ما را با غم فردا چه كار
راز لعل شاهدان بر زاهدان پوشيده است * متقى را در ميان مجلس صهبا چه كار
دين و دنيا هر دو بايد باخت در بازار عشق * مردم كممايه را خود با چنين سودا چه كار
ما شراب و شاهد و كوى مغان دانيم و بس * باصلاح و توبه و حج و حرم ما را چه كار
*
در مسجد چه زنى ميكده اينك در باز * خيز و مستانه قدم درنه و خود را در باز
بر سر كوى يقين كعبه و بتخانه يكيست * راه كوته كن و بر راه مكن راه دراز
هوى صوفى چه كنى كان همه زرقست و فريب * هاى مستان بشنو كز سر شوقست و نياز
*
از توبهء ريائى كارى نمىگشايد * وز زهد پارسائى خيرى نمىفزايد
دلق كبود خرقه كردم بباده رنگين * كين رنگ ز رقم از دل زنگى نمىزدايد
( سلمان ساوجى )