تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
وگر بينوايى بگريد بسوز * نگون‌بخت خوانندش و تيره‌روز وگر كامرانى درآيد ز پاى * غنيمت شمارند و فضل خداى كه تا چند اين جاه و گردنكشى * خوشى را بود در عقب ناخوشى وگر تنگدستى ، تنك‌مايه‌اى * سعادت بلندش كند پايه‌اى بخايندش از كينه دندان به زهر * كه دون‌پرور است اين فرومايه دهر چو بينند كارى به دستت درست * حريصت شمارند و دنياپرست اگر دست همت بدارى ز كار * گداپيشه خوانندت و پخته‌خوار اگر ناطقى طبل پُرياوه‌اى * وگر خامشى ، نقش گرماوه‌اى تحمل‌كنان را نخوانند مرد * كه بيچاره از بيم سر برنكرد وگر در سرش هول و مردانگيست * گريزند ازو كاين چه ديوانگيست تعنت كنندش گر اندك خوريست * كه مالش مگر روزى ديگريست وگر نغز و پاكيزه باشد خورش * شكم بنده خوانند و تن‌پرورش وگر بىتكلف زيد مالدار * كه زينت بر اهل تميز است عار زبان در نهندش بايذا چو تيغ * كه بدبخت زر دارد از خود دريغ وگر كاخ و ايوان منقش كند * تن خويش را كسوت خوش كند به جان آيد از دست طعنه‌زنان * كه خود را بياراست همچون زنان وگر پارسائى سياحت نكرد * سفر كردگانش نخوانند مرد كه نارفته بيرون ز آغوش زن * كدامش هنر باشد و راى و فن جهان‌ديده را هم نخواهند زيست * كه سرگشته و بخت برگشته‌ايست گرش حظ و اقبال بودى و بهر * زمانه نراندى ز شهرش به شهر عزب را نكوهش كند خورده‌بين * كه مىلرزد از خفت و خيزش زمين وگر زن كند گويد از دست دل * به گردن درافتاد چون خر به گل نه از جور مردم رهد زشتروى * نه شاهد ز نامردم زشتگوى وگر بردبارى كنى با كسى * بگويند غيرت ندارد بسى سخى را به اندرز گويند بس * كه فردا دو دستش بود پيش و پس وگر قانع و خويشتن‌دار گشت * به تشنيع خلقى گرفتار گشت كه همچون پدر خواهد اين سفله‌مرد * كه دينارها كرد و حسرت ببرد « 1 » »
چنان كه مىدانيم سعدى و مولوى معاصر هم بودند ، و هر دو در تصوير اوضاع اجتماعى
هامش
( 1 ) . كليات سعدى چاپ بمبئى صفحه 151 .