وگر بينوايى بگريد بسوز * نگونبخت خوانندش و تيرهروز
وگر كامرانى درآيد ز پاى * غنيمت شمارند و فضل خداى
كه تا چند اين جاه و گردنكشى * خوشى را بود در عقب ناخوشى
وگر تنگدستى ، تنكمايهاى * سعادت بلندش كند پايهاى
بخايندش از كينه دندان به زهر * كه دونپرور است اين فرومايه دهر
چو بينند كارى به دستت درست * حريصت شمارند و دنياپرست
اگر دست همت بدارى ز كار * گداپيشه خوانندت و پختهخوار
اگر ناطقى طبل پُرياوهاى * وگر خامشى ، نقش گرماوهاى
تحملكنان را نخوانند مرد * كه بيچاره از بيم سر برنكرد
وگر در سرش هول و مردانگيست * گريزند ازو كاين چه ديوانگيست
تعنت كنندش گر اندك خوريست * كه مالش مگر روزى ديگريست
وگر نغز و پاكيزه باشد خورش * شكم بنده خوانند و تنپرورش
وگر بىتكلف زيد مالدار * كه زينت بر اهل تميز است عار
زبان در نهندش بايذا چو تيغ * كه بدبخت زر دارد از خود دريغ
وگر كاخ و ايوان منقش كند * تن خويش را كسوت خوش كند
به جان آيد از دست طعنهزنان * كه خود را بياراست همچون زنان
وگر پارسائى سياحت نكرد * سفر كردگانش نخوانند مرد
كه نارفته بيرون ز آغوش زن * كدامش هنر باشد و راى و فن
جهانديده را هم نخواهند زيست * كه سرگشته و بخت برگشتهايست
گرش حظ و اقبال بودى و بهر * زمانه نراندى ز شهرش به شهر
عزب را نكوهش كند خوردهبين * كه مىلرزد از خفت و خيزش زمين
وگر زن كند گويد از دست دل * به گردن درافتاد چون خر به گل
نه از جور مردم رهد زشتروى * نه شاهد ز نامردم زشتگوى
وگر بردبارى كنى با كسى * بگويند غيرت ندارد بسى
سخى را به اندرز گويند بس * كه فردا دو دستش بود پيش و پس
وگر قانع و خويشتندار گشت * به تشنيع خلقى گرفتار گشت
كه همچون پدر خواهد اين سفلهمرد * كه دينارها كرد و حسرت ببرد « 1 » »
چنان كه مىدانيم سعدى و مولوى معاصر هم بودند ، و هر دو در تصوير اوضاع اجتماعى
هامش
( 1 ) . كليات سعدى چاپ بمبئى صفحه 151 .