تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
سعدى در اشعار زير با مهارت شناعت و زشتى عمل سخن‌چينان را آشكار مىكند و سخن‌چينى را از غيبت زشتر مىشمارد .
بدى در قفا عيب من كرد و رفت * بتر زو ، قرينى كه آورد و گفت يكى تيرى افكند و در ره فتاد * وجودم نيازرد و رنجم نداد تو برداشتى و آمدى سوى من * همى در سپوزى به پهلوى من . . .
در جاى ديگر مىفرمايد :
يكى گفت با صوفئى در صفا * ندانى فلانت چه گفت از قفا بگفتا خموش اى برادر بخفت * ندانسته بهتر كه دشمن چه گفت كسانى كه پيغام دشمن برند * ز دشمن همانا كه دشمن‌ترند . . . از آن همنشين تا توانى گريز * كه مر فتنهء خفته را گفت خيز ميان دو تن جنگ چون آتش است * سخن‌چين بدبخت هيزم‌كش است
در حدود 7 قرن پيش سعدى شيرازى مردم را به « انتقاد از خود » و جنگ با هوى و هوس و حرص و كين و حسد دعوت مىكند و « دشمن نفس » را بزرگترين دشمن مىشمرد .
. . . كرا زشتخوئى بود در سرشت * نبيند ز طاوس جز پاى زشت منه عيب خلق اى فرومايه پيش * كه چشمت فرو دوزد از عيب خويش چرا دامن آلوده را حد زنم * چو در خود شناسم كه تر دامنم تو خاموش اگر من بهم يا بدم * كه حمال سود و زيان خودم
با اين بيان سعدى مخالفت صريح خود را با كنجكاوى و تفتيش عقايد و افكار ديگران اعلام كرده است . *
كسى خوشتر از خويشتن‌دار نيست * كه با خوب و زشت كسش كار نيست
( سعدى )
تو با دشمن نفس همخانه‌اى * چو در بند پيكار بيگانه‌اى تو خود را چو كودك ادب كن به چوب * بگرز گران مغز مردم مكوب وجود تو شهريست پرنيك و بد * تو سلطان و دستور دانا خرد رضا و ورع نيكنامان حُرْ * هوى و هوس ، رهزن و كيسه‌بُرْ چو سلطان عنايت كند با بدان * كجا ماند آسايش بخردان ترا شهوت و حرص و كين و حسد * چو خون در رگانند و جان در جسد
( سعدى )