تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 117

مساهمون:

ص١١٧
اخلاقى آن زمان را مجسم سازيم در آن دوره حكام و امرا در جنگها به خانواده‌هاى مغلوب شبيخون ميزدند و كودكان نرينه و مادينه آنان را مىربودند و براى آنكه از نتيجه عمل خود سودى برده باشند از پسر زيبا همان توقعى را داشتند كه از دختر زيبا دارند . طبقات پائين چون با زنان معاشرت نداشتند ناچار انحراف بسوى غلامان پيدا مىكردند ، و طبقات بالا براى آنكه در لذت جوانى تنوعى حاصل كرده باشند . اين انحراف در آنان پيدا مىشد و اين امر از طبقه‌اى به طبقه ديگر رسوخ پيدا مىكرد . صوفيان مىگفتند از آداب مريد يكى آنست كه تزويج نكند و گرنه كارشان به رسوائى مىكشد ( رساله قشريه ص 203 ) و اگر هم تزويج مىكنند پس از آنكه دست گيرنده‌اى براى پل صراط ايجاد كردند بايد زن را رها كنند ( سيره ابن حفيف ص 224 ) . در قابوس‌نامه اميرى به پسر خود پند مىدهد كه تابستان را ميل به غلامان كن و در زمستان ميل كن به زنان ( قابوسنامه ص 75 ) اميرى ديگر وقتى غلام زيبايش اسير مىشود مىگويد اين مصيبت براى من از مصيبت از دست رفتن مملكت بالاتر است ( ابن اثير 8 - 495 ) شاعرى همچون منوچهرى گويد :
غلام و جام مى را دوست دارم * نه جاى طعنه و جاى ملام است همى دانم كه اين هر دو حرامند * و ليكن اين خوشيها در حرام است
صاحب كتاب النقص ص 641 گويد شاهد بازى حرام است و همه پيران و زاهدان كنند ، وقتى فقها به اين اوضاع روبرو مىشدند ناچار بودند فتوائى بدهند كه نه سيخ بسوزد نه كباب لذا برخى از فقها غلام غيرمملوك را منع و غلام مملوك را تجويز كرده‌اند [ * ] ( طبقات الشافعيّه جلد 3 ص 18 ) چنين وضعى امر تعليم و تعلّم را دشوار ميساخت ، بسيارى از علما پسران بىريش را بدرس خود راه نمىدادند و بسيارى از طالبان علم ناچار بودند كه ريش مصنوعى بگذارند و بمجلس درس حاضر شوند و در بسيارى از موارد هم معلمان و مدرسان خود دل بگرو اين شاهدان رعنا مىدادند و براى نمونه دو مورد را ذكر مىكنيم : سعد ورّاق كه اهل ادب و شعر بوده شاگردى عيسوى بنام عيسى داشت سعد شيفته او شد و اين امر در شهر رها شهرت يافت ، عيسى ناچار شد به دير ديگر پناه برد تا از سرزنش مردم در امان باشد ، سعد او را رها نكرد و به دير رفت و آمد مىكرد تا آنكه رهبانان به تنگ آمدند و از اين امر جلوگيرى كردند سعد از اين امر عقل خود را از دست داد و پريشان‌وار گرد دير مىگشت تا آنكه روزى او را در اطراف دير مرده يافتند . از آن پس هرگاه عيسى براى ديدار خانواده‌اش به شهر رها مىآمد كودكان او را با سنگ مىزدند و مىگفتند : اى قاتل سعد وراق ( معجم الادبا 4 - 123 ) مدرك بن على شيبانى نيز كه اهل ادب و شعر بود شيفته غلامى عيسوى بنام عمرو شد روزى نامه‌اى كه حاكى از عشق و دوستى بود در مجلس درس بسوى او پرتاب