تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 116

مساهمون:

ص١١٦
زمانى به سالوس گريان شدم * كه من زانچه گفتم پشيمان شدم بُتك را يكى بوسه دادم بدست * كه لعنت برو باد و بر بت‌پرست به تقليد كافر شدم روز چند * برهمن شدم در مقالات زند
با اين وضع مورد اعتماد گشتم و در بتكده منزل كردم تا آنكه كشف كردم كه دست بت به وسيله ريسمانى حركت مىكند و آن در دست مردى است كه در پس پرده پنهان شده .
پس پرده مطرانى آتش‌پرست * مجاور سر ريسمانى بدست
من با او درآويختم .
تمامش بكُشتم به سنگ آن خبيث * كه از مرده ديگر نيايد حديث چو غوغاى ديدم كه انگيختم * رها كردم آن بوم و بگريختم
در اين داستان كه الفاظ آن نيز آشفته است مطلب آموزنده‌اى كه مربوط به تهذيب اخلاق يا تقويت نيروى دين و ايمان باشد يافت نمىشود . برهمن را با مقالات زند و مطران را با آذرپرستى و كشيشان را با پازندخوانى ، ارتباطى نيست و معلوم نيست آنان كشيشان عيسوى بودند يا مغان زردشتى يا بت‌پرستان برهمائى . اخلاق و دين حكم مىكند كه اهل اديان ديگر مادام كه مزاحمتى براى مسلمانان ايجاد نكرده‌اند محترم هستند
« لَكُمْ دِينُكُمْ وَ لِيَ دِينِ »
و تجسس و جستجو در امورى كه مربوط به مسلمانان نيست زشت شمرده مىشود « من حسن اسلام المرء تركه ما لا يعنيه » و سالوس و ريا خود از صفات مذمومه است تا چه رسد كه آدمى با سالوس و ريا بوسه بدست بت زند و از جوانمردى بدور است كه شخص خود را مورد اعتماد قرار دهد و سپس به اين اعتماد احترام نگذارد و دست خود را به خون كسى كه قصد جان او را نكرده و گمان دوستى به او مىبرده آلوده سازد . ما تحليل در داستان مىكنيم و گرنه شخص بزرگوارى چون سعدى اين نكات را واقف بوده و اين‌گونه داستانها را هم از كتب ديگر اخذ كرده و حكايت فوق در كتاب آثار البلاد قزوينى آمده است . « 1 » ( نقل از متنبى و سعدى دكتر محفوظ ص 167 ) .

وضع اجتماعى عهد سعدى

« در ص 267 اشاره به داستان يكى از متعلمان كه كمال بهجتى داشته و معلم او را به او ميلى بوده است شده : مؤلف گويد : اگر گلستان هدفى داشت و براى تهذيب و تربيت اخلاق نگاشته شده بود ، نبايد چنين حكايتى در آن ديده شود . باز هم ناچاريم كه وضع اجتماعى و
هامش
( 1 ) . نقل از مقاله انتقادى آقاى مهدى محقق بر كتاب قلمرو سعدى اثر على دشتى در مجله راهنماى كتاب شماره دوم سال سوم صفحه 222 .