تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
كرد . عمرو ديگر از شرم به درس حاضر نشد و مدرك بن على هم مجلس درس را ترك كرد و بدنبال عمرو مىگشت و قصيده غرا و سوزناكى هم درباره او گفت و او را سوگند به مقدسات مسيحى داد كه بسر لطف بيايد ( اين قصيده در زبان عربى و قصيده ترسائيه خاقانى در زبان فارسى از جهت اينكه حاوى مقدسات مسيحى است بسيار اهميت دارد ) بالاخره كارش بجنون كشيد و روزى بجمعى از يارانش كه بديدارش آمده بودند گفت آيا كسى نيست از شما كه باحترام دوستى قديم چشم مرا بديدار عمرو روشن سازد يارانش بسراغ عمر رفتند و گفتند مروتى كن و با ديدارت او را زنده گردان عمرو اجابت كرد وقتى بر استاد وارد شد دست او را گرفت و احوال‌پرسى كرد ، استاد چند شعر عاشقانه در برابر او خواند و سپس فريادى كشيد و جان بجان آفرين تسليم كرد ( معجم الادبا 19 - 146 ) بحث درباره اين موضوع از جهة اجتماعى و روانى ما را از هدف اصلى دور مىكند همين‌قدر بايد در نظر داشته باشيم كه در آن محيط چشمها و گوشها از اين گونه مطالب پر بود و سعدى هم جسته گريخته داستانى كه اين امر را مىرساند در گلستان آورده است . » « 1 » سعدى در زمرهء شعرا و نويسندگانى است كه با استادى و قدرت تمام بسيارى از خصوصيات اخلاقى مردم عصر خود را تصوير كرده است ، بطوريكه در مقدمه اين گفتار يادآور شديم در دوران مورد بحث ما يعنى در دورهء فئوداليته ، طبقه وسيع كشاورزان ، پيشه‌وران و صنعتگران به حكم نظامات اجتماعى ، احتياجات عمومى را با وسايل ابتدائى آنروزى تأمين مىكردند و به علت كار سنگين و كمرشكنى كه داشتند مجالى براى پرداختن به امور ديگر پيدا نمىكردند ، ولى غير از اين طبقات كه اكثريت مردم را تشكيل مىدادند ، در داخل شهرها و مناطق فئودال‌نشين بسيارى از افراد طبقات متوسط و مرفه اجتماع بدون اينكه منشاء خدمت مؤثرى در جامعه باشند با استثمار ديگران از زندگى آسوده‌اى برخوردار بودند و غالبا عمر گرانمايه را در شكار و قمار و شرابخوارى و عشقبازى و غيبت و عيبجويى ديگران سپرى مىكردند ، در مجالس و محافل انس كمتر مسائل علمى و فلسفى مطرح مىشد ، كار مردم مفتخور و بيكاره غالبا موشكافى و مداخله در كار ديگران بود . سعدى كه شاعرى مردم‌شناس و جهان‌ديده بود ، زبان به انتقاد اين جماعت مىگشايد و در باب پنجم گلستان در مورد آنها مىگويد : « يكى از علما را پرسيدند كه كسى با ماهروئى نشسته و درها بسته و رفيقان خفته و نفس طالب و شهوت غالب ، . هيچ ماند كه به قوت پرهيزكارى از وى بسلامت ماند ، گفت اگر از ماهرويان بسلامت ماند ، از بدگويان بىملامت نماند .
شايد پس كار خويشتن بنشستن * ليكن نتوان زبان مردم بستن
هامش
( 1 ) . نقل از همان منبع .