اى كريمى كه از خزانه غيب * گبر و ترسا وظيفهخور دارى
دوستان را كجا كنى محروم * تو كه با دشمن اين نظر دارى
و يا آنكه به جهودى كه او را راهنمائى براى خريد خانهاى كرده است بگويد : عيبى ندارد جز آنكه تو همسايه منى ( ص 285 كتاب ) ولى ناصر خسرو كه سير آفاق و انفس كرده و به قول خود او :
وز فلسفى و مانوى و صابى و دهرى * درخواستم اين حاجت و پرسيدم بىمر
با فرق مختلف صحبت داشته و افكار خود را با فلسفه و حكمت آميخته و با نظر وسيعترى به پيروان اديان ديگر مىنگرد و اشعار او در اين باره كاملا عكس اشعار سعدى است :
فضل تو چيست بنگر بر ترسا * از سر هوس برون كن و سودا را
تو مؤمنى گرفته محمد را * او كافر او گرفته مسيحا را
ايشان پيمبرند و رفيقانند * چون دشمنى تو بيهده ترسا را
* * *
از مذهب خصم خويش بررس * تا حق بشناسى از مزوّر
حجت نبود تو را كه گوئى * من مؤمنم و جهود كافر
براى تأييد اين مطلب داستانى را كه سعدى در بوستان آورده بطور خلاصه ذكر مىكنيم ( ص 191 چاپ استاد قريب ) او در اين داستان از بتكده سومنات صحبت مىدارد .
بتى ديدم از عاج در سومنات * مرصع چو در جاهليت منات
مىگويند اين بت را بسيار زيبا ساخته بودند و از اطراف و نواحى مردم به زيارتش مىآمدند من به مغى كه يار من بود گفتم چگونه موجود جامدى را مىپرستيد او بر من خشم گرفت و مغان را بر من شورانيد .
فتادند گبران پازند خوان * چو سگ در من از بهر آن استخوان
من وقتى اوضاع را چنين ديدم .
مهين برهمن را ستودم بلند * كه اى پير تفسير استاد و زند
مرا نيز با نقش اين بت خوش است * كه شكل خوش و قامتى دلكش است
گفتم مىخواهم كه از اين صورت بديع معنى پديد آيد ، او گفت اين بت بامدادان دست خود را به سوى خدا بلند مىكند و من شب را در آنجا ماندم و بامداد براى ديدن بت جمع شدند .
من از غصّه رنجور و از خواب مست * كه ناگاه تمثال برداشت دست
من اين منظره را كه ديدم