ستمگر نبايد شوريد و فقط بايد او را دعا كرد ، متملقان و چاپلوسان و مخنثان راه را به فرزانگان و خردمندان بسته بودند ، فلسفه و منطق كه روشنگر انديشه بود ، علم تعطيل و زندقه بشمار مىآمد ، كتب علمى و فلسفى دستخوش نهب و حرق مىگشت و كار بدانجا كشيده بود كه خردمندى همچون كمال اسمعيل آرزو مىكند كه خداوند كافر عادلى را مسلط كند تا آنان را از شر مسلمانان ظالم و فاسق برهاند .
اى خداوند هفتسياره * كافرى را فرست خونباره
در چنين جوامعى روش ثابت و انديشه استوار يافت نمىشود ، بنابراين جاى تعجب نيست كه سعدى ، هم بر مستعصم ندبه كند و هم هلاكو را ستايش گويد آن روز او مظهر سنتهاى كهن بود ، امروز اين ، نه رفتن او به اختيار و قدرت ما و نه آمدن اين و خلاصه آنكه .
رضا بداده بده وز جبين گره بگشاى * كه بر من و تو در اختيار نگشادست
در ص 253 نوشته شده كه سعدى كه بنى آدم را اعضاى يكديگر مىداند چرا ملاحده را « لعنهم الله على حده » مىگويد مقصود او از ملاحده الموتيان هستند گرچه به بعضى از آنان اعمالى نسبت مىدهند كه حاكى از كفر و الحاد مىباشد ولى سعدى در اين تشنيع متأثر از محيط مىباشد ، محيطى كه خلفاى بنى عباس با تسلط كامل بر مردم حكومت مىكردند و اين تسلط خود را متكى به حق معنوى و روحانى كرده بودند يعنى مىگفتند ما همان اولى الامرانى هستيم كه خداوند گفته است :
أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ
( سوره نساء آيه 62 ) پس از آنكه فاطميان در مصر به خلافت رسيدند تشكيلات منظم تبليغاتى ترتيب دادند و داعيان و مبلغان به اطراف عالم فرستادند و جنايات و فجايع برخى از خلفاى عباسى را به مردم نماياندند و بنياد روحانيت و معنويت آنان را متزلزل كردند . خلفاى عباسى براى جبران اين شكست ناچار شدند كه نخست نسبت آنان را به پيغمبر انكار كنند و به مردى مجوسى اهوازى برسانند و ديگر آنكه اعمال زشت و نكوهيده به آنان نسبت دادند و پيروان آنان را به كفر و زندقه و الحاد متهم كردند ، تا آنكه مقام خليفة اللّهى آنان بدون رقيب و مزاحم باشد ، در چنين محيطى خواه ناخواه متعصب پيدا مىشود ، زيرا وقتى فكر انسانى مجال جولان پيدا نكرد ، بالطبع محدود مىشود و نتيجه محدوديت همان تعصب مىباشد .
به قول مولوى : تا جنينى كارت خونآشامى است .
يك مقايسه ناصر خسرو و سعدى اين موضوع را آشكار مىسازد . سعدى در مدرسه نظاميه درس خوانده ، كلام اشعرى بر دانشجويان آن مدرسه تحميل مىشد و تحصيل فلسفه و منطق در آنجا ممنوع بود ، مطالعه مقالات اهل فرق و اهواء نيز زشت شمرده مىشد ، در چنين وضعى بايد سعدى گبر و ترسا را دشمن خدا بشمار آورد ، در آنجا كه مىگويد :