مردم بلاديده و ستمكشيده ايران براى ادامه حيات و نجات از گرسنگى و ستمگرى دستگاه حاكم به امور و مسائل اخلاقى بىاعتنا شدند دروغگوئى ، تملق و خيانت و ديگر رذائل اخلاقى رواج يافت و بازار مردى و مردانگى رو به كسادى نهاد .
در دوران قبل از حمله مغول چنان كه ديديم در مقابل ستمگرىهاى طبقات حاكم و عوامفريبى و رياكارى بعضى از فقها و متشرعين و قضاة و غيره نيروهاى مقاوم و مبارزى خواه به صورت مثبت و خواه به صورت منفى در كار و فعاليت بودند و گاه با شمشير و زمانى با قلم مبارزه با عناصر ارتجاعى زمان ادامه داشت ولى با حمله خانمانسوز مغول بيش از پيش روح مقاومت و مبارزه با ستمگرى در طبقات مختلف ضعيف شد و انديشه تسليم و رضا جانشين آن گرديد . مردان مقاوم و پرخاشجوئى چون حسن صباح و ناصر خسرو علوى جاى خود را به عناصر اندرزگو و سازشكار سپردند .
بطوريكه
Dohsson
در تاريخ مغول نوشته است :
« حكومت مغول عبارت بود از غلبه فساد ، شرافت و نجابت انحطاطى عظيم حاصل كرد و فاسدترين اشخاص ، خدمت اين وحشىصفتان خونخوار را قبول مىكردند و در ازاء قساوت و خيانت و ظلم بابناء وطن خود ، عزت و دولت و اقتدار حاصل مىنمودند . »
از اين حكايت ( اگر راست باشد ) مىتوان بدرجهء زبونى و انحطاط اخلاقى مردم در عصر مغول پى برد .
ابن الاثير مىگويد : « چنين نقل كردهاند كه يك نفر مغول به قريه يا دربندى كه مردمى فراوان در آن بودند وارد مىشد و يكىيكى ايشان را مىكشت و احدى جسارت آنكه به سمت او دست دراز كند نداشت ، گويند يكى از آن قوم مردى را گرفت و چون براى كشتن او حربهاى نداشت به او گفت سر خود را به زمين بنه و از جاى خود نجنب ، مرد چنين كرد و مغول رفته شمشيرى به كف آورد و او را با آن كشت .
مردى براى من نقل كرد كه من با هفده نفر در راهى مىرفتيم سوارى از مغولان به ما رسيد و امر داد كه كتهاى يكديگر را ببنديم همراهان من به اطاعت امر او قيام كردند به ايشان گفتم او يكنفر است و ما هفده تن علت توقف ما در كشتن او و گريختن چيست گفتند مىترسيم ، گفتم او الساعه شما را مىكشد اگر ما او را بكشيم شايد خداوند ما را خلاصى بخشند ، خدا مىداند كسى بر اين اقدام جرأت نكرد عاقبت من با كاردى او را كشتم و پا به فرار گذاشته نجات يافتيم . »
از جمله كتبى كه در اخلاقيات در دوران مغول به رشته تحرير درآمده است كتاب اخلاق ناصرى خواجه نصير الدين طوسى است . اكنون به شمّهاى از تعاليم او اشاره مىكنيم .