منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * وز هر دو نام ماند چون سيمرغ و كيميا
شد راستى خيانت و شد زيركى سفه * شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا
گشته است باژگونه همه رسمهاى خلق * زين عالم نبهره و گردون بىوفا
هر عاقلى به زاويهاى مانده ممتحن * هر فاضلى به داهيهاى گشته مبتلا
گر من نكوشمى به تواضع نبينمى * از هر خسى مذلت و از هركسى عنا
با اينهمه كه كبر نكوهيده عادتيست * آزاده را همى ز تواضع رسد بلا
آمد نصيب من ز همه مردمان دو چيز * از دشمنان خصومت و از دوستان ريا
هرگز نديده و نشنيده است كس ز من * كردار ناستوده و گفتار ناروا
در پاى جاهلان نپراكندهام گهر * وز دست ناكسان نپذيرفتهام عطا
اين فخر بس مرا كه نديده است هيچكس * در نثر من مذمت و در نظم من هجا
اين بود گزيدهاى از قصيدهء معروف عبد الواسع جبلى .
سعدى در ظرافت اخلاقى تا آنجا پيش مىرود كه اظهار عطوفت پدرى را در برابر اطفال يتيم عملى مكروه و غيرانسانى مىشمارد :
پدرمرده را سايه بر سر فكن * غبارش بيفشان و خارش بكن
ندانى چه بودش فرومانده سخت * بود تازه بىبيخ هرگز درخت ؟
چو بينى يتيمى سرافكنده پيش * مده بوسه بر روى فرزند خويش
يتيم ار بگريد كه نازش خرد ؟ * وگر خشم گيرد كه بارش برد ؟
الا تا نگريد كه عرش عظيم * بلرزد همى چون بگريد يتيم
برحمت بكن آبش از ديده پاك * بشفقت بيفشانش از چهره خاك
اگر سايهاى خود برفت از سرش * تو در سايهء خويشتن پرورش
من آنگه سر تاجور داشتم * كه سر بر كنار پدر داشتم
اگر بر وجودم نشستى مگس * پريشان شدى خاطر چند كس
كنون دشمنان گر برندم اسير * نباشد كس از دوستانم نصير
مرا باشد از درد طفلان خبر * كه در طفلى از سر برفتم پدر
« بوستان سعدى »
بيشتر آثار منظوم و منثور سعدى پندآموز است و عبرتانگيز ، از جمله در ابياتى از اين قصيده با اين مطلع : اى نفس اگر بديدهء تحقيق بنگرى خطاب به مردم بىهنر و پرمدعا مىگويد :
. . . دعوى مكن كه برترم از ديگران به علم * چون كبر كردى از همه دونان فروترى
از من بگوى عالم تفسيرگوى را * گر در عمل نكوشى نادان مفسرى