تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 104

مساهمون:

ص١٠٤
منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا * وز هر دو نام ماند چون سيمرغ و كيميا شد راستى خيانت و شد زيركى سفه * شد دوستى عداوت و شد مردمى جفا گشته است باژگونه همه رسمهاى خلق * زين عالم نبهره و گردون بىوفا هر عاقلى به زاويه‌اى مانده ممتحن * هر فاضلى به داهيه‌اى گشته مبتلا گر من نكوشمى به تواضع نبينمى * از هر خسى مذلت و از هركسى عنا با اينهمه كه كبر نكوهيده عادتيست * آزاده را همى ز تواضع رسد بلا آمد نصيب من ز همه مردمان دو چيز * از دشمنان خصومت و از دوستان ريا هرگز نديده و نشنيده است كس ز من * كردار ناستوده و گفتار ناروا در پاى جاهلان نپراكنده‌ام گهر * وز دست ناكسان نپذيرفته‌ام عطا اين فخر بس مرا كه نديده است هيچكس * در نثر من مذمت و در نظم من هجا
اين بود گزيده‌اى از قصيدهء معروف عبد الواسع جبلى . سعدى در ظرافت اخلاقى تا آنجا پيش مىرود كه اظهار عطوفت پدرى را در برابر اطفال يتيم عملى مكروه و غيرانسانى مىشمارد :
پدرمرده را سايه بر سر فكن * غبارش بيفشان و خارش بكن ندانى چه بودش فرومانده سخت * بود تازه بىبيخ هرگز درخت ؟ چو بينى يتيمى سرافكنده پيش * مده بوسه بر روى فرزند خويش يتيم ار بگريد كه نازش خرد ؟ * وگر خشم گيرد كه بارش برد ؟ الا تا نگريد كه عرش عظيم * بلرزد همى چون بگريد يتيم برحمت بكن آبش از ديده پاك * بشفقت بيفشانش از چهره خاك اگر سايه‌اى خود برفت از سرش * تو در سايهء خويشتن پرورش من آنگه سر تاجور داشتم * كه سر بر كنار پدر داشتم اگر بر وجودم نشستى مگس * پريشان شدى خاطر چند كس كنون دشمنان گر برندم اسير * نباشد كس از دوستانم نصير مرا باشد از درد طفلان خبر * كه در طفلى از سر برفتم پدر
« بوستان سعدى » بيشتر آثار منظوم و منثور سعدى پندآموز است و عبرت‌انگيز ، از جمله در ابياتى از اين قصيده با اين مطلع : اى نفس اگر بديدهء تحقيق بنگرى خطاب به مردم بىهنر و پرمدعا مىگويد :
. . . دعوى مكن كه برترم از ديگران به علم * چون كبر كردى از همه دونان فروترى از من بگوى عالم تفسيرگوى را * گر در عمل نكوشى نادان مفسرى