تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي ) — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
ميدان كه دانا و آزاد است . « 1 » . . » در صفحات بعد بار ديگر در بيان بهشت و دوزخ به خلقيات بشر توجه مىكند : « . . . بدان كه بهشت و دوزخ درهاى بسيار دارند ، جمله اقوال و افعال پسنديده و اخلاق حميده درهاى بهشت‌اند و جمله اقوال و افعال ناپسنديده و اخلاق ذميمه درهاى دوزخند . . . » نسفى به بهره‌گيرى از حيات معتقد است ، مىگويد : « اى درويش حيوة را به غنيمت دار ، و صحت را به غنيمت دار و جوانى به غنيمت دار و جمعيت و فراغت را به غنيمت دار و ياران موافق را و دوستان را به غنيمت دار كه هريك نعمتى عظيم‌اند و مردم از اين نعمتها غافل‌اند ، و هركه نعمت نشناسد از آن نعمت برخوردارى نيايد و اين نعمتها هيچ بقا و ثبات ندارند ، اگر درنيابى خواهند گذشت ، و چون بگذرد ، هرچند پشيمانى خورى سود ندارد امروز كه دارى به غنيمت دار و هر كار كه امروز مىتوانى كردن به فردا مينداز كه معلوم نيست كه فردا چون باشد اى درويش تو از اينها مباش كه چون نعمت فوت شود آنگاهش قدر بدانى ، كه بعد از فوت نعمت قدر دانستن هيچ فايده ندهد - با وجود نعمت ، اگر قدر نعمت را بدانى ، توانى كه آن را به غنيمت دارى ! . . » نسفى در صفحات بعد بار ديگر زبان به مذمّت دنيا مىگشايد : « . . . بدانكه دنيا تخم تفرقه و اندوه است و تخم بلا و عذاب است هركه را مال و جاه بيشتر مىشود تفرقه و اندوه وى و بلا و عذاب وى بيشتر مىگردد ، عاقلان هر چيز كه خواهند از براى راحت و آسايش خواهند و راحت و آسايش در ترك است . اگر ترك كلى نتواند كرد ، به قدر آنكه ترك مىكند راحت مىيابد . ! . . » ديوان كبير مولوى از تعليمات اخلاقى و اجتماعى خالى نيست :
نخوت و دعوى و كبر و ترهات * دور كن از دل كه تا يا بى نجات زَلّت آدم ز اشكم بود و باه * وان ابليس از تكبر بود و جاه لا جرم او زود استغفار كرد * وان لعين از توبه استكبار كرد
به نظر مولوى منشأ قسمتى از خوشىها و ناخوشيها زندگى زبان است :
اى زبان تو بس زيانى مر مرا * چون توئى گويا چه گويم من ترا اى زبان هم آتش و هم خرمنى * چند اين آتش درين خرمن زنى در نهان جان از تو افغان مىكند * گرچه هرچه گوييش آن مىكند اى زبان هم گنج بىپايان توئى * اى زبان هم رنج بىدرمان تويى هم صفير خدعهء مرغان تويى * هم انيس وحشت هجران تويى
مولوى راستى و درستى را دواى آرامش قلب و آسايش فكر آدمى مىداند :
هامش
( 1 ) . همان كتاب ص 272 .