سين و صاد و غين و قاف و زا و ظاء و تا و طا و حا و ها را ، همه به يكجور زور به حلق مىكردند ، كه اعتماد مردم كاملتر ، و خود را از ديگران فاضلتر قلم دهند .
زنساز ، ترك روزه و نماز ، ريبت و غيبت ، خيانت در امانت ، ربا و زنا ، كينه و عنا ، دروغ و راست ، حسد و لئامت ، غمازى و عناد ، نمّامى و فساد ، تندخشمى و بدچشمى ، نمك خوردن و نمكدان بردن ، خلوت و جلوت دوتا بودن ، به پيله و حيله مردم را ربودن ، دام فريب در راه خلق نهادن ، حلال خود را به قصد حسن جمال زن مردم . . . دن ، پردهء مردم دريدن ، در نماز قاطر خريدن ( يعنى دل به جاى ديگر داشتن ) غيبت زندگان شنفتن ، بد مردگان گفتن ، امامت بىعدالت . . . نماز بىحضور . . « 1 » »
خاقانى نيز كف نفس و استغناء را بر حرص و آزمندى ترجيح مىدهد :
خاقانيا ز نانطلبى آب رخ مريز * كان حرص كاب رخ برد آهنگ جان كند
بس مور كو ببردن نان پارهاى ز راه * پى سودهء كسان شود و جان زيان كند
آن طفل بين كه ماهيكان چون كند شكار * بر سوزن خميده چو يك پاره نان كند
از آدمى چه طرفه كه ماهى در آب نيز * جان را ز حرص در سرِ كار دهان كند
بهترين اخلاق و عادات به نظر نظامى گنجوى :
كم گوى و گزيده گوى چون دُر * تا زندك تو جهان شود پر
يكدسته گل دماغپرور * از خرمن صد گياه بهتر
گستاخ سخن مباش با كس * تا عذر خطا نخواهى از پس
كس را به خود از رخ گشوده * گستاخ مكن نيازموده
هرجا كه قدم نهى فراپيش * بازآمدن قدم بينديش
سعدى در بوستان ضمن تعاليم اخلاقى گوناگون ، جهاد با نفس و سرپيچى از تمايلات و شهوات زودگذر را عاليترين مرحله تكامل اخلاقى مىخواند :
سخن در صلاح است و تدبير و خوى * نه در اسب و ميدان و چوگان و گوى
تو با دشمن نفس همخانهاى * چه در بند پيكار بيگانهاى
عنان باز پيچان نفس از حرام * به مردى ز رستم گذشتند و سام
تو خود را چو كودك ادب كن به چوب * به گرز گران مغز مردم مكوب
. . . نخواهم درين نوع گفتن بسى * كه حرفى بس ار كار بندد كسى
عبد الواسع جبلى از شعراى آغاز قرن ششم هجرى در قصيده زير وضع اخلاقى و اجتماعى عصر خود را نشان مىدهد :
هامش
( 1 ) . باستانى پاريزى ، پيغمبر دزدان ، محيط اجتماعى و آثار او ، ص 205 .