تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوشه هاى طلائى ( فارسي ) — صفحة 495

مساهمون:

ص٤٩٥
شفق ز گريهء خونين ، چنان شد آبله چشم * كه شد خضاب ز لعل مذاب ، مرواريد
ز سوز سينه كه در آفتاب مىگيرد * ز آب ديدهء او ، ديده آب مىگيرد
چو آفتاب كه بيرون دهد زكان ، مرجان * شود ز گوهر او ، بام آسمان ، مرجان
به قصد قتل خوارج برون خرام ز غيب * ز خون روانه كن از حلق گردنان ، مرجان
ز برق لمعهء آن افعى زُمُرّد نيش * شراره مى ده و از خصم مى ستان ، مرجان
چو هست بر دل تيغت حلال ، خون حرام * چنان بريز كه يابند رايگان مرجان
روانه كن ز سرِ تيغ آبگون هر دم * ز خون خصم چو آبِ روان ، روان مرجان
شهاب تيغ تو همچون سحاب صاعقه ريز * دهد عدوى تو را از سر سنان ، مرجان
بهار لطف تو بخشد به ابر نيسان ، سان * به لاله كسوت لعل و به ارغوان ، مرجان