على الصّباح كند صنع زرگر خورشيد * نگين مهر تو را لعل آفتاب ، عقيق
فروغ تيغ تو خارا چنان به جوش آورد * كه گشت در جگر سنگ خاره آب عقيق
ز خون زمرد تيغ تو يافت جوهر ، لعل * به روز معركه ز انسان كه پر سداب « 2 » عقيق
ز تاب تيغ تو خون در دل عدو بفسرد * چنان كه در دل خارا ز آفتاب ، عقيق
ز خون ديده و دل با وجود سنگدلى * به سوك جدّ تو رُخ مىكند خضاب ، عقيق
ز بس كه گريه كند شام بر حسين شهيد * شود به چشم شفق لؤلؤ مذاب ، عقيق
هنوز شام درين تعزيت سيه پوش است * هنوز عالم كرّوبيان پر از جوش است
چو گشت قصر كواكب نگار پيروزه * ببود منظر نيلى حصار ، پيروزه
هامش
( 2 ) سداب : گياهى است از ردهء دو لپّهييهاى جدا گلبرگ كه سردستهء تيرهء سداييان مىباشد ، برگهايش ضخيم و آبدار و سبز مايل به آبى است ( فرهنگ معين ) .