چو عاشقى كه به رغبت گزد لب معشوق * ز خاره خاورى خور كند به دندان لعل
به بوى آنكه مگر خاتم ائمهء دين * نهد ز دايره در نقطهء نگيندان لعل
نگين خاتم فرمان گزار او دارد * همان خواص كه در خاتم سليمان لعل
ز برق تيغ مخالف گزاى صاعقهزاى * كند ز خون عدو روى خاك ميدان لعل
قضا بطوع كند دست طوق در كمرش * گرش اجازه دهد ، بس بود همين قَدَرش
برآمد از گلوى تنگ اهرمن ياقوت * بريخت زَيبق حل كرده از دهن ياقوت
نهاد ، مشعله افروز طارم چارم * به جاى شمع درخشنده در لگن ، ياقوت
سپهر ، افسر يوسف خريد از دم گرگ * به جاى دُرّ ثمين داد در ثمن ياقوت
گشاد بال سيه مرغ آتشين منقار * سرش ز لعل درخشنده و بدن ياقوت