هر كه از خود بگذرد شاهنشه وقت خودست * داغ بر سر مىكند ديوانگان را افسرى
خاكسارى تا كرا گردد نصيب از عاشقى ؟ * تا كه يابد از شهى بر زير دستان برترى ؟
تا به كى « جويا » غزل خواهى سرودن زانكه نيست * مطلبى جز منقبت گويى تو را از شاعرى
به كه باشى مدح سنج آنكه بر خاك درش * جبهه سايد هر سحرگه آفتاب خاورى
مسند آراى امامت ، مهدىِ هادى كه هست * چون شه مردان به ذات او مسلّم سرورى
آنكه گر سازند در ايّام عدل او بجاست * از پر شهباز ، تير تركش كبك درى !
مىسزد در بحر بى پايان قدرش گر كند * مه حبابى ، هاله گردابى ، فلك نيلوفرى
حكم خردى گر نويسد بر بزرگان شوكتش * مىكند نه چرخ جا در حلقهء انگشترى
چون نباشد بر سر بازار محشر رو سفيد * هر كه چون مه گشت نور مهر او را مشترى