طالب آملى
مولاى دين
طبعم كند در آتش معنى سمندرى * وانگه فشاند از پر و بال آب كوثرى
نطقم ز پردههاى صنم خانهء خيال * هردم به جلوه آرد بتهاى آزرى
از آتشين طبيعت غرّاى روشنم * معنى چكد چو شعشعه از شمع خاورى
چون خامهام سبيل كند عَنبرين سواد * آهوى چين خجل شود از نافه گسترى
يوسف تراود از در و ديوار خاطرم * امّا تهى است مصر من از جوش مشترى
ارباب طبع با خرد مستقيم من * اجزاى فهم را همه سازند مَسطرى
آندم كه ناف آهوى كلكم بريده چرخ * افشاند سرمهوار بر او مشك اذفرى