بر زمين زد شام عيد از ماه نو مضراب را * حكم او چون زهره را مانع شد از خنياگرى
غير آباى تو نشناسد كسى قدر تو را * قيمت گوهر كه مىداند به غير از گوهرى
تا شدم در وصف رأى روشنت مدحت نگار * مىكند هر نقطه در طومار شعرم اخترى
ديدهء او باد چون روى غلامانت سفيد * باشد آن كس را كه از غير تو چشم ياورى
مدح مانندِ تويى نبود مجال چون منى * كى تواند داد « جويا » دادِ مدحت گسترى
به كزين پس منقبت را ختم سازم بر دعا * تا مَلَك آمين سرا باشد به چرخ چنبرى :
تا ببخشد فيضِ آبادى بساط خاك را * نقش نعلين تو ، يعنى آفتاب خاورى
خاك خوارى باد بر سر ، دشمن دين تو را * دوستانت را بر اعداى تو باشد سرورى