چو گرد فتنه بار انگيزى اى منصُور از مركب * چو بند ذو الفقار آويزى اى معصوم از معصم
به سنگين تيغ ، سوزى مزرع افلاك را خرمن * به رنگين رمح سازى مهملات خاك را معجم
سزد ريزى ز بس زال فلك را خون فرزندان * كه بيرون نارد از تن تا قيامت جامهء ماتم
به اين آهنگ ، بس ناميده مرغان كهن شاها * ولى گويا چو من ناليده باشد عندليبى كم
به غير از خاطرم كايد به دامن شاهد نظمش * دمد روح القدس چون ز آستين فكر بكرم دم
نه هر فرزند كز بى شوى زن آيد شود عيسى * نه هر بى شوى زن كاورد فرزندى بود مريم
نجويد ، تا زمين جويد ره آسايش از گردون * نگردد ، تا فلك گردد به گرد مركز عالم
مگر در معبر مسدود ، پاى دشمنانت ره * مگر دَر گردن مقصُود ، دست دوستانت خم