محمود شاهرخى ( جذبه )
سرّ أزل
ماه من پرده ز رخساره چو برگيرد * مهر از شرم ، ره كوه و كمر گيرد
گل اگر بيند آن طلعت زيبا را * رخ ز آزرم به خوناب جگر گيرد
اگر آن شمع هُدى چهره بر افروزد * شب ظلمانى سيماى سحر گيرد
اگر آن راحت جان زلف بر افشاند * همه آفاق دم نافهء تر گيرد
از رُخش تابان ، انوار ازل گردد * وز دَمش گيتى ، آئين دگر گيرد
كيميائى است عجب نَفحهء انفاسش * كه بهر قلب رسد طينت زر گيرد