رخصت از خادم ايوانش قضا يابد * رُتبت از منشى ديوانش قَدَر گيرد
مالك ملك بقا سرّ ازل مهدى است * كه جهان فيض از آن رشگ قمر گيرد
حجّت بالغه و هادى مطلق اوست * كه ازو كون و مكان نظم دگر گيرد
پرتو ، افلاك از آن وجه حسن يابد * جلوه آفاق از آن نور بَصَر گيرد
اى ولىّ اللَّه اعظم كه نشان تو * اهل هر كيش ز ابناى بشر گيرد
آفتابى تو و ما دلشدگان « ذرّه » * چه شود مهر گر از ذره خبر گيرد !
اى جهانبان بنگر ملّت ايران را * كه به كف ز آتش سوداى تو سر گيرد
تا بجان حُرمت ميراث تو دارد پاس * پيش پيكان بلا سينه سپر گيرد
تا به پيمايد راه حرم وصلت * پاى از سر كند و دشت خطر گيرد