بحر كف تو دست عطا را چو برگشاد * اى بس خجالتا كه به دريا و كان رسيد
آن كس كه كرد رو به تو بىمنّت سؤال * بس گنج شايگان كه به دو رايگان رسيد
نه پنجهء پلنگ و نه دندان گرگ يافت * هر گلّهيى كه همچو تو او را شبان رسيد
آن كو ز موكب تو عنان مىكشيد باز * چون چرخ در ركاب تو بر سر دوان رسيد
ميكرد دشمن از سر تيغ تو احتراز * تا چون قضاى بد به سرش ناگهان رسيد
خمّ كمند خام تو چون جعد دلبران * از بهر طوق گردنِ گردنكشان رسيد
آن صاعقه كه شعلهء آن ديو را بسوخت * بر جان دشمن تو ز نوك سنان رسيد
خصم از مهابت سر تيغت جهان جهان * بگذاشت اين جهان و به ديگر جهان رسيد
جز سينهء عدوى تو ديگر هدف نيافت * هر تير كز قضا به گشاد كمان رسيد