بستان شرع مصطفوى پژمريده بود * صد منّت از خدا كه ز نو باغبان رسيد
آن افتخار دودهء عمران كه چون پدر * از راه منزلت ، شرف دودمان رسيد
آن مقتداى هاشمى فاطمى نسب * كز اهل بيت طاهرهء خاندان رسيد
اى آنكه پرتو لَمعات جلال تو * بر ذَروهء رفيع مَه و اختران رسيد
يك ذرّه ز آفتاب جمال تو بر سپهر * از بهر تاب خسرو سيّارگان رسيد
حكم جهان مطاع تو اى آفتاب مُلك * بگرفت مُلك مشرق و تا قيروان رسيد
از برّه تا بحوت فلك بر طبق نهاد * اكرام ضيف را كه چنين ميهمان رسيد
از فضلهء نوال تو چون ماه و آفتاب * هر صبح و شام خوان فلك را دونان رسيد
از ترّه زار سبز فلك هفت مزرعه * هر شب بقَدر قَدرِ تو سبزىّ خوان رسيد