تخطي إلى المحتوى الرئيسي

خوشه هاى طلائى ( فارسي ) — صفحة 248

مساهمون:

ص٢٤٨
حيات نيست جهان را مگر به هستى او * كه اوست جان گرامى و اين جهان بدن است
غياب اوست به عالم هميشه عين ظهور * چنان كه نور به چشم است و جان به تن است
به راه او شهد اللَّه شهادت از دل و جان * اميد پير و جوان ، آرزوى مرد و زن است
فلك به سنّت عيد ولادتش به نشاط * طراز داده ز انجم هزار انجمن است
هلا به سنّت اين عيد ، رامش دل جوى * كه أفضل الأعمال است و أحسن السّنن است
دو بزم عيش خدايى پى ولادت او * به عرش اعظم و در آستان بوالحسن است
به بزم عيد تو پذرفته از « صبورى » باد * جواهرى كه سزاوار رشتهء سخن است