به چين طرّهء او نافهء خطا نه شگفت * به چشم جادوى او بين كه آهوى ختن است
اگر چه نرگس جادوى او نه هارونست * ولى به هاروت آموزگار مكر و فن است
و گر چه لعل سخنگوى او نه ياقوت است * ولى به ياقوت افسوس خوار و خنده زن است
چنان كه شمس رخش تافته ز مغرب زلف * علامتى ز ظهور ولىّ ذوالمنن است
بزرگ آيت يزدان ولىّ و حجّت عصر * كه مرزبان زمين است و خسرو زمن است
امام قائم شاهى كه مىتوان گفتن * چو ذات بيچون قائم به ذات خويشتن است
به قلبش اندر ، اسرار غيب منكشف است * به جانش اندر ، انوار قدس مقترن است
هواى او به سر خلق بهتر از خرد است * ثناى او به لب طفل ، خوشتر از لبن است
نهال روضهء خلدش حكايتى است ز لب * زلال چشمهء خضرش حديثى از دهن است