ملك الشّعراى صبورى ( صبورى )
نهال روضهء خلدش حكايتى ز لب است
پرى رخى كه خداوند زلف پرشكن است * بلاى كشور و آشوب شهر و ماه من است
به زير هر خم جعدش هزار چين و شكن * ولى هزار دل و جان اسير هر شكن است
فراز سَروَش از ماه و مشترى ثمر است * بگرد ماهش از مشك و غاليه رسن است
نه همچو رنگ رُخ او شقيق در بُستان * نه همچو لعل لب او عقيق دَر يمن است
فروغ ديدهء حُسن است و شاه خوبان است * چراغ مجلس انس است و شاه انجمن است
نسيم از بر او بوى گل فراز آرد * كه خرمن گلشن اندر ميان پيرهن است