چو شد نور يزدان درخشان ز سهمش * شدند اهرمن سيرتان جملهها رب
چو افراشت حق رايت مهدوى را * چه باكى ز دجّال شوم محارب ؟
به يك ضربتش سوى دوزخ فرستد * از آن حيدرى تيغ تبّار ضارب
ز گلزار نرجس گلى خنده زن شد * كه از مشربش جمله گلهاست شارب
نه واجب تعالىست امّا ثنايش * چو واجب تعالىست بر خلق واجب
همه خلق گمراه و او هست هادى * همه خصم مغلوب و او هست غالب
خدا راست دست و جهان راست سرور * على راست شبل و نبى راست نائب
چو مرفوع اعلام توحيد سازد * كند جمله مخفوض دين نواصب
در آن دم كه تيغ دو دَم بر كف آرد * تهى سازد از جان گُردان قوالب