روزى كه كس نبود شهادت گو * مىداد حق به ياد وى اشهد را
تا آرد او به ياد بنى آدم * بر عهد خود لطيفهء اعهد را
آن عهد برقرار بود هر دور * تا مظهر اوست مالك ذواليد را
ابليس ترك سجدهء آدم كرد * نشناخت زو چو خاتم امجد را
زان رو كه بسته بود به يأجوجان * انديشهء سكندريش سد را
ديو و دَد ، آدمى نشود هر چند * آدم كند به قدرت حق دد را
از كلك صنع بر وَرق هستى * بنگاشت نقش مقبل و مرتد را
آيد بسى شكال كه اندر اصل * علّت چه بود اصلح و افسد را ؟
در مكتب حقايق چون او گفت * تشديد سخت گوى و بكش مد را