صفى عليشاه ( صفى )
دور جهان به سلطنتش قائم
بر باد داد زلف مجعَّد را * در بند كرد عقل مجرّد را
گر پى برى به لعل روانبخشش * باور كنى حيات مؤبّد را
دارد دهان و ليك نشان از وى * يابد كسى كه هيچ كند خَود را
هستش ميان ز هستى گر يك مو * جوئى كناره يا بى آن حد را
دو طرّهاش به عين پريشانى * يكتا كند خيال مردّد را
در پيرهن لطافت اندامش * باشد گواه ، روح مجسَّد را