اين جمله هست و هيچ نداند كس * جز ذات حق حقيقت و مقصد را
رمزى است در نهاد بنى آدم * كز وى توان شناختن ايزد را
آن قوّه گر نبود كجا مىكرد * بر عبد ، امر و نهى مؤكّد را ؟
دادت نشان به گنج وجود خود * تا وارهى ز جوع و نهى كد را
جُز اين به عقل نايد كز حكمت * ايجاد كرد اشرف و انكد را
آنجا كه ره به غير تحيّر نيست * عقل افكند چگونه مسند را
نه عقل حاكم است نه علم اينجا * نه از چنين شناخت توان جد را
آگه نه زان توان به خبر گشتن * چَند ار به هم نهند مجلّد را
نامد خبر كه حال « صفى » چون شد * زان پس كه يافت شاهد و مشهد را