خاتمى نورى ( نورى )
در ميلاد حضرت قائم
ديدم ز يار پستهء خندان را * هم خطّ و خال ، هم لب و دندان را
بگشود لب ندانم يا آن بُت * بر ما نمود چشمهء حيوان را ؟
با قامتى چو سرو ، خرامان شد * رونق ببرد ، سرو خرامان را
چشمم به چشم آهوى مست افتاد * دادم ز كف لطيفهء ايمان را
ابروست يا كه دوست به پيشانى * دارد نشان خنجر برّان را ؟
يك دست جام باده به ديگر دست * بگرفته بود ، زلف پريشان را