تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1539

مساهمون:

ص١٥٣٩
شب‌ها به نزد من فرستاد و مرا طلب داشت و من در بغداد بودم . پس من ترسيدم كه قصد بدى در حقّ من داشته باشد كه در اين وقت شب مرا طلب كرده ، پس وصيّت كردم به عيالم در آنچه حاجت به او داشتم و گفتم : انّا للّه و انّا اليه راجعون و سوار گشتم و به نزد سندى رفتم ، همين كه مرا مقابل خود ديد گفت : اى ابو حفص ! شايد ما تو را به ترس و فزع در آورده باشيم ؟ گفتم : بلى ، گفت : اين طلبيدن نيست مگر به جهت خير . گفتم : پس كسى را بفرست به منزل من كه اهل مرا خبر دهد به امر من . گفت : بلى ، پس گفت : اى ابو حفص ! آيا مىدانى تو را براى چه خواسته‌ام ؟ گفتم : نه ، گفت : آيا مىشناسى موسى بن جعفر را ؟ گفتم : بلى به خدا سوگند من او را مىشناسم و روزگارى است كه ما بين من و او دوستى و صداقت است . پرسيد : كيست در بغداد كه بشناسد او را از كسانى كه قولش مقبول باشد ؟ من جماعتى را نام بردم و در دلم افتاد كه بايد موسى بن جعفر عليه السّلام فوت كرده باشد ، پس فرستاد و آن جماعت را آوردند مثل من ، آنگاه از ايشان پرسيد كه مىشناسيد اشخاصى را كه موسى بن جعفر را بشناسند ؟ ايشان نيز جمعى را نام بردند ، فرستاد و ايشان را نيز آوردند ، چون صبح شد پنجاه و چند نفر در منزل سندى جمع شده بودند از اشخاصى كه موسى بن جعفر عليه السّلام را مىشناختند و مصاحبت با او نموده بودند . پس ندا برخاست و داخل اندرون شد و ما نماز به جا آورديم ، آن وقت كاتب او بيرون آمد با طومارى و نوشت نام‌هاى ما را و منازل ما و صورت‌هاى ما و كردارهاى ما را ، بعد از آن نزد سندى رفت و سندى بيرون آمد و دست به من زد و گفت : برخيز يا ابا حفص ، من و جماعتى كه حاضر بوديم برخاستيم و در اندرون رفتيم . گفت : يا ابا حفص ، من و جماعتى كه حاضر بوديم برخاستيم و در اندرون رفتيم . گفت : يا ابا حفص ، جامه از روى موسى بن جعفر بردار ، جامه برداشتم ديدم كه او وفات كرده ، بگريستم و استرجاع نمودم . بعد از آن با جماعت گفت : همه نظر كنيد يك يك نزديك آمدند و بديدند ، پس گفت : شاهد شديد كه اين موسى بن جعفر است ؟ گفتيم : آرى ، گفت : يا غلام بر عورت او پارچه‌اى بپوشان و او را برهنه گردان ، چنان كرد . گفت : هيچ در تن او نشانى مىبينيد كه آن را ناخوش بينيد ؟