تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1535

مساهمون:

ص١٥٣٥
مظلوم سر به جانب آسمان بلند كرد و گفت : خداوندا ، تو مىدانى كه اگر پيش از اين روز چنين طعامى مىخوردم هرآينه اعانت بر هلاك خود كرده بودم و امشب در خوردن اين طعام مجبور و معذورم ، و چون از آن طعام تناول نمود اثر زهر در بدن شريفش ظاهر شد و رنجور گرديد چون روز شد طبيبى براى آن حضرت آوردند چون طبيب احوال آن حضرت پرسيد جواب او نفرمود ، چون بسيار مبالغه كرد آن جناب دست مبارك خود را بيرون آورد و به او نمود و فرمود كه : علّت من اين است . چون طبيب نظر كرد ديد كه كف دست مباركش سبز شده و آن زهرى كه به آن جناب داده‌اند در آن موضع مجتمع گرديده . پس طبيب برخاست و نزد آن بدبختان رفت و گفت : به خدا سوگند كه او بهتر از شما مىداند آنچه شما با او كرده‌ايد . و از آن مرض به جوار رحمت الهى انتقال نمود . [ 1 ] و به روايت ديگر چندان كه فضل بن يحيى را تكليف بر قتل آن جناب كردند او اقدام نكرد ، بلكه اكرام و تعظيم آن جناب مىنمود و چون هارون به رقّه رفت خبر به او رسيد كه آن جناب نزد فضل بن يحيى مكرّم و معزّز است اهانت و آسيبى نسبت به آن جناب روا نمىدارد ، مسرور خادم را به تعجيل فرستاد به سوى بغداد با دو نامه كه بىخبر به خانهء فضل در آيد و حال آن جناب را مشاهده نمايد ، اگر چنان بيند كه مردم به او گفته‌اند يك نامه را به عبّاس بن محمّد و ديگرى را به سندى بن شاهك برساند كه ايشان آنچه در آن نامه‌ها نوشته باشد به عمل آورند ، پس مسرور بىخبر داخل بغداد شد و ناگهان به خانهء فضل رفت و كسى نمىدانست كه براى چه كار آمده است ، چون ديد كه آن جناب در خانهء او معزّز و مكرّم است در همان ساعت بيرون رفت و به خانهء عبّاس بن محمّد رفت نامهء هارون را به او داد ، چون نامه را گشود فضل بن يحيى را طلبيد و او را در عقابين كشيد و صد تازيانه بر او زد ، و مسرور خادم آنچه واقع شده بود به هارون نوشت ، چون بر مضمون نامه مطّلع شد نامه نوشت كه آن جناب را به سندى بن شاهك تسليم كنند . و در مجلس
هامش
[ 1 ] عيون اخبار الرضا ، ج 1 ، ص 106 ؛ بحار الأنوار ، ج 48 ، ص 210 .