استحكام خلافت اولاد خود ، به گرفتن امام موسى عليه السّلام ارادهء حجّ كرد و فرمانها به اطراف نوشت كه علما و سادات و اعيان و اشراف ، همه در مكّه حاضر شوند كه از ايشان بيعت بگيرد و ولايت عهد اولاد او در بلاد او منتشر گردد .
اوّل به مدينه طيّبه آمد ، يعقوب بن داود روايت كرده است كه چون هارون به مدينه آمد ، من شبى به خانهء يحيى برمكى رفتم و او نقل كرد كه امروز شنيدم كه هارون نزد قبر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم با او مخاطبه مىكرد كه پدر و مادرم به فداى تو باد يا رسول اللّه ! من عذر مىطلبم در امرى كه اراده كردهام در باب موسى بن جعفر ، مىخواهم او را حبس كنم براى آن كه مىترسم فتنه برپا كند كه خونهاى امّت تو ريخته شود ، يحيى گفت : چنين گمان دارم كه فردا او را خواهند گرفت . [ 1 ]
چون روز شد هارون ، فضل بن ربيع را فرستاد در وقتى كه آن حضرت نزد جدّ بزرگوار خود رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم نماز مىكرد ، در اثناى نماز آن جناب را گرفتند و كشيدند كه از مسجد بيرون برند . حضرت متوجّه قبر جدّ بزرگوار خود شد و گفت :
يا رسول اللّه ! به تو شكايت مىكنم از آنچه از امّت بد كردار تو به اهل بيت بزرگوار تو مىرسد ، و مردم از هر طرف صدا به گريه و ناله و فغان بلند كردند .
چون آن امام مظلوم را نزد هارون بردند ناسزاى بسيار به آن جناب گفت ( نعوذ باللّه ) و امر كرد كه آن جناب را مقيّد گردانيدند و دو محمل ترتيب داد براى آن كه ندانند كه آن جناب را به كدام ناحيه مىبرند ، يكى را به سوى بصره فرستاد و ديگرى را به جانب بغداد ، و حضرت در آن محمل بود كه به جانب بصره فرستاد ، و حسّان سروى را همراه آن جناب كرد كه آن حضرت را در بصره به عيسى بن جعفر بن ابى جعفر منصور كه امير بصره و پسر عموى هارون بود تسليم نمايد ، در روز هفتم ماه ذى الحجة يك روز پيش از ترويه آن جناب را داخل بصره نمودند و در روز علانيه آن جناب را تسليم عيسى نمودند ، عيسى آن حضرت را در يكى از حجرههاى خانهء خود كه نزديك به ديوان خانهء او بود محبوس گردانيد و مشغول
هامش
[ 1 ] بحار الأنوار ، ج 48 ، ص 213 .