فرمود : « در جنب تو سه عدد خربزه است ، چرا نمىخورى ؟ » من چون فحص كرده بودم و مأيوس بودم از هندوانه به صورت حنظل ، چه رسد به خربزه ، گفتم :
« مرا سخريّه مكن ! به حال خود واگذار ! » .
فرمود : « به عقب نگاه كن ! » نظر كردم بوتهاى ديدم كه سه عدد خربزه بزرگ داشت فرمود : به يكى از آنها سدّ جوع كن و نصف يكى را صبح بخور و نصف ديگر را با خربزهء صحيح ديگر همراه خود ببر و از اين راه به خطّ مستقيم روانه شو .
فردا قريب به ظهر نصف خربزه را بخور و و خربزهء ديگر را البتّه صرف مكن كه به كارت خواهد آمد ، نزديك به غروب به سياه خيمهاى خواهى رسيد آنها تو را به قافله خواهند رسانيد » . پس از نظر من غايب شد .
من برخاستم و يكى از آن خربزهها را شكستم ، بسيار لطيف و شيرين بود كه شايد به آن خوبى نديده بودم . آن را خوردم و برخاستم و دو خربزهء ديگر را برداشته روانه شدم و طىّ مسافت مىكردم تا ساعتى از روز بر آمده خربزه ديگر را شكسته نصف آن را خوردم و نصف ديگر را هنگام ظهر كه هوا به شدّت گرم بود خوردم و با خربزهء ديگر روانه شدم ، قريب به غروب آفتاب از دور خيمهاى ديدم چون اهل خيمه مرا از دور ديدند به سوى من دويدند و مرا به سختى و عنف گرفته ، به سوى خيمه بردند گويا توهّم كرده بودند كه من جاسوسم و چون غير عربى نمىدانستم و آنها جز پارسى ، زبانى نمىدانستند هر چه فرياد مىكردم كسى گوش به حرف من نمىداد تا به نزديك بزرگ خيمه رفتيم . او با خشم تمام گفت : « از كجا مىآيى ؟ » راست بگو و گرنه تو را مىكشم .
من به هزار حيله فى الجمله كيفيت حال خود را و بيرون آمدن روز گذشته از مشهد مقدّس و گم كردن راه را ذكر كردم .
گفت : اى سيّد كاذب ! اين جاها كه تو مىگويى ، متنفّسى عبور نمىكند مگر آن كه تلف خواهد شد و جانور او را خواهد دريد و علاوه آن قدر مسافت كه تو مىگويى مقدور كسى نيست كه در اين زمان طىّ كند ، زيرا كه به طريق متعارف از
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2042
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٠٤٢