تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2045

مساهمون:

ص٢٠٤٥
سيّد گفت : « كدام است دعاى عبرات ؟ » . فرمود : آن دعا در مصباح توست . سيّد گفت : « اى مولاى من ! دعا در مصباح من نيست » . فرمود : « نظر كن در مصباح ، خواهى يافت دعا را در آن » . پس از خواب خود بيدار شده ، نماز صبح را كرد و مصباح را باز نموده ، پس ورقه‌اى يافت در ميان اوراق آن كه آن دعا نوشته بود در آن . پس چهل مرتبه آن دعا را خواند و آن امير را دو زن بود يكى از آن دو عاقله و مدبّره و آن امير بر او اعتماد داشت . پس امير نزد او آمد در نوبه‌اش پس گفت به امير : « گرفتى يكى از اولاد امير المؤمنين عليه السّلام را ؟ » . امير گفت : « چرا سؤال كردى از اين مطلب ؟ » . گفت : در خواب ديدم شخصى را و گويا نور آفتاب مىدرخشيد از رخسار او ، پس حلق مرا ميان دو انگشت خود گرفت آنگاه فرمود : مىبينم شوهر تو را كه گرفت يكى از فرزندان مرا و در طعام و شراب بر او تنگ گرفته » . پس من به او گفتم : « اى سيّد من ! تو كيستى ؟ » فرمود : « من علىّ بن ابى طالب ! به او بگو اگر او را رها نكند ، هرآينه خراب خواهم كرد خانهء او را . » پس اين خواب منتشر شد و به سلطان رسيد ، پس گفت مرا علمى به اين مطلب نيست و از نوّاب خود جستجو كرد و گفت : « كى محبوس است در نزد شما ؟ » گفتند : « شيخ علوى كه امر كردى به گرفتن او » . گفت : او را رها كنيد و اسبى به او بدهيد كه بر آن سوار شود و راه را به او دلالت كنيد پس برود به خانهء خود . و سيّد اجل ، علىّ بن طاووس در آخر مهج الدّعوات فرموده : و از اين جمله است دعايى كه مرا خبر داد صديق من و برادر و دوست من ، محمّد بن محمّد قاضى آوى - ضاعف اللّه جلالته و سعادته ، و شرّف خاتمته - و از براى او حديث