اين حال بمانم چون زمستان شود تلف مىشوم ، برخاستم نزديك ضريح رفتم و شكايت كردم و به خاطر افسرده بيرون رفتم و با خود گفتم به همين حال گرسنه بيرون مىروم ، اگر هلاك شدم مستريح مىشوم و الّا خود را به قافله مىرسانم .
از دروازه بيرون آمدم از راه جويا شدم طرفين را به من نشان دادند من نيز تا غروب راه رفتم به جايى نرسيدم ، فهميدم كه راه را گم كردم به بيابان بىپايانى رسيدم كه سواى حنظل [ 1 ] چيزى در آن نبود . از شدّت گرسنگى و تشنگى قريب پانصد حنظل شكستم شايد يكى از آنها هندوانه باشد نبود تا هوا روشن بود در اطراف آن صحرا مىگرديدم كه شايد آبى يا علفى پيدا كنم تا آن كه بالمرّه مأيوس شدم ، تن به مرگ دادم و گريه مىكردم ناگاه مكان مرتفعى به نظرم آمد بدانجا رفتم چشمهء آبى ديدم ، تعجّب كردم كه در بلندى چشمهء آب چگونه است شكر خداوند به جا آورده با خود گفتم : آب بياشامم و وضو گرفته نماز كنم چنانچه مردم نماز كرده باشم .
بعد از نماز عشاء هوا تاريك شد و تمام صحرا پر شد از جانوران و درّندگان و از اطراف صداهاى غريب از آنها مىشنيدم . بسيارى از آنها را مىشناختم چون شير و گرگ و بعضى از دور چشمشان مانند چراغ مىنمود وحشت كردم و چون زياده بر مردن چيزى نمانده بود و رنج بسيار كشيده بودم رضا به قضا داده خوابيدم وقتى بيدار شدم كه هوا به واسطهء طلوع ماه روشن و صداها خاموش شده بود و من در نهايت ضعف و بىحالى .
در اين حال ، سوارى نمايان شد با خود گفتم اين سوار مرا خواهد كشت ، زيرا كه در صدد دستبردى خواهد بود و من چيزى ندارم پس خشم خواهد كرد ، لا محاله زخمى خواهد زد ، پس از رسيدن سلام كرد ، جواب گفتم و مطمئن شدم .
فرمود : « چه مىكنى ؟ » .
با حالت ضعف ، اشاره به حالت خود كردم .
هامش
[ 1 ] هندوانه ابو جهل . ( م )