تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2006

مساهمون:

ص٢٠٠٦
شب را به جا آوردم و صبح طالع شد ، پس نماز صبح را مختصر ادا كردم پس سلام نماز گفت و بعد از نماز به سجده رفت و رو به خاك ماليد و سوار شد و من سوار شدم تا بالاى عقبه رفتم ، گفت : نظر كن چيزى مىبينى ؟ چون نظر كردم بقعهء سبز و خرّمى را ديدم كه گياه بسيار داشت ، گفت : نظر كن بالاى تلّ ريگ چيزى مىبينى ، چون نظر كردم خيمه‌اى از موى ديدم كه نور آن تمام آسمان و آن وادى را روشن كرده بود ، گفت : منتهاى آرزوها در اينجا است ديده‌ات روشن باد . چون از عقبه بيرون رفتيم ، گفت : از مركب به زير بيا كه در اينجا هر صعبى ذليل شود . چون از مركب به زير آمديم گفت : دست از مهار شتر بردار و آن را رها كن . گفتم : ناقه را به كى بگذارم ؟ گفت : اين حرمى است كه داخل آن نمىشود مگر ولىّ خدا و بيرون نمىرود مگر ولىّ خدا . پس در خدمت او رفتم تا به نزديك خيمهء مطهّرهء منوّره رسيدم ، گفت : اينجا باش تا براى تو رخصت بگيرم ، بعد از اندك زمانى بيرون آمد و گفت : خوشا حال تو ، تو را رخصت دادند . چون داخل خيمه شدم ديدم آن حضرت بر روى نمدى نشسته است و نطع سرخى بر روى نمد افكنده و بر بالشى از پوست تكيه داده است ، سلام كردم بهتر از سلام من جواب داد ، رويى مشاهده كردم مانند ماه شب چهارده ، از طيش و سفاهت مبرّا ، نه بسيار بلند و نه كوتاه اندكى به طول مايل ، گشاده پيشانى با ابروهاى باريك كشيده و به يكديگر پيوسته و چشمهاى سياه و گشاده و بينى كشيده و گونه‌هاى رو هموار و بر نيامده در نهايت حسن و جمال ، بر گونهء راستش خالى بود مانند فتات [ 1 ] مشكى كه بر صفحهء نقره افتاد باشد و موى عنبرى بوى سياهى بر سرش بود نزديك به نرمهء گوش آويخته ، از پيشانى نورانيش نور ساطع بود مانند ستارهء درخشان با نهايت سكينه و وقار و حيا و حسن لقا . پس احوال يك يك شيعيان را از من پرسيد ، عرض كردم كه ايشان در دولت
هامش
[ 1 ] فتات ( بالضّم ) يعنى ريزه هر چيز . ( م )
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2006 | الشيخ عباس القمي