تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2005

مساهمون:

ص٢٠٠٥
گفتم : او به رحمت الهى و اصل شد . گفت : خدا او را رحمت كند ، در روزها روزه مىداشت و شب‌ها به عبادت مىايستاد و تلاوت قرآن بسيار مىنمود و از شيعيان و مواليان ما بود . گفت : علىّ بن مهزيار را مىشناسى ؟ گفتم : من آنم . فرمود : خوش آمدى اى ابو الحسن ! گفت : چه كردى آن علامتى را كه در ميان تو و حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام بود ؟ گفتم : با من است . فرمود : بيرون آور به سوى من ، پس بيرون آوردم انگشترى نيكويى را كه بر آن محمّد و على نقش كرده بودند . و به روايت ديگر : يا اللّه و يا محمّد و يا على نقش آن بود چون نظرش بر آن افتاد آن قدر گريست كه جامه‌هايش تر شد ، گفت : خدا رحمت كند تو را اى ابو محمّد كه تو امام عادل بودى و فرزند امامان بودى و پدر امام بودى حقّ تعالى تو را در فردوس اعلى با پدرانت ساكن گردانيد پس گفت : بعد از حجّ چه مطلب دارى ؟ گفتم : فرزند امام حسن عسكرى عليه السّلام را طلب مىنمايم . گفت : به مطلب خود رسيده‌اى و او مرا به سوى تو فرستاده است برو به منزل خود و مهيّاى سفر شو و مخفى دار و چون ثلث شب بگذرد بيا به سوى شعب بنى عامر كه به مطلب خود مىرسى . ابن مهزيار گفت : به خانهء خود برگشتم و در اين انديشه بودم تا ثلث شب گذشت پس سوار شدم و به سوى شعب روانه شدم ، چون به شعب رسيدم آن جوان را در آنجا ديدم چون مرا ديد گفت : خوش آمدى و خوشا حال تو كه تو را رخصت ملازمت دادند . پس همراه او روانه شدم تا از منى و عرفات گذشت و چون به پايين عقبهء طائف رسيديم گفت : اى ابو الحسن ! پياده شو و تهيّهء نماز كن ، پس با او نافلهء
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 2005 | الشيخ عباس القمي