در علّيّين رفيق ما باشى . [ 1 ]
و ايضا از يعقوب بن منفوس [ 2 ] روايت كرده است كه گفت : روزى به خدمت حضرت عسكرى عليه السّلام رفتم بر روى تختگاهى نشسته بودند و از جانب راست آن حجرهاى بود كه پردهاى بر درگاه آن آويخته بود . گفتم : اى سيّد من ! كيست صاحب امر امامت بعد از تو ؟
فرمود : پرده را بردار .
چون برداشتم كودكى بيرون آمد كه قامتش پنج شبر بود و تقريبا مىبايست هشتساله باشد يا دهساله [ 3 ] با جبين گشاده و روى سفيد و ديدههاى درخشان و دستهاى قوى و زانوهاى پيچيده و بر خدّ راست رويش خالى بود و كاكلى بر سر داشت آمد و بر ران پدر بزرگوار خود نشست .
حضرت فرمود : اين است امام شما .
پس آن كودك برخاست ، حضرت فرمود : اى فرزند گرامى ! برو تا وقت معلوم كه براى ظهور تو مقرّر شده است . پس به او نظر مىكرد تا داخل حجره شد ، پس حضرت فرمود : اى يعقوب ! نظر كن كى در اين حجره است داخل شدم و گرديدم هيچ كس را در حجره نديدم . [ 4 ]
و ايضا به سند صحيح از محمّد بن معاويه و محمّد بن ايوب و محمّد بن عثمان عمروى روايت كرده كه همه گفتند : حسن عسكرى عليه السّلام پسر خود حضرت صاحب عليه السّلام را به ما نمود و ما در منزل آن حضرت بوديم و چهل نفر بوديم و گفت :
اين است امام شما بعد از من و خليفهء من بر شما ، اطاعت او بنماييد و پراكنده
هامش
[ 1 ] كمال الدين ، ج 2 ، ص 384 ؛ بحار الأنوار ، ج 52 ، ص 23 به نقل از آن ؛ مدينة المعاجز ، ص 598 ؛ بشارة الاسلام ، سيد مصطفى كاظمى ، ص 167 ؛ كشف الغمه ، ج 2 ، ص 316 ؛ اعلام الورى ، ص 412 ؛ منتخب الاثر ، ص 228 ؛ معجم احاديث المهدى عليه السّلام ، ج 4 ، ص 217 ؛ الزام الناصب ، ج 1 ، ص 352 .
[ 2 ] منقوش . خ . ل .
[ 3 ] به گمان راوى .
[ 4 ] كمال الدين ، ج 2 ، ص 407 ؛ بحار الأنوار ، ج 52 ، ص 25 .