تخطي إلى المحتوى الرئيسي

منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي ) — صفحة 1943

مساهمون:

ص١٩٤٣
فاسق كى اهليّت امامت دارد ، زيرا كه پيشتر او را مىشناختم كه شراب مىخورد و قمار مىباخت و طنبور مىنواخت . پس پيش رفتم و تعزيت و تهنيت گفتم و هيچ سؤال از من نكرد ، در اين حال عقيد خادم بيرون آمد و به جعفر خطاب كرد كه : برادر تو را كفن كرده‌اند بيا و بر او نماز كن ، جعفر برخاست و شيعيان با او همراه شدند ، چون به صحن خانه رسيد ديديم كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام را كفن كرده بر روى نعش گذاشته‌اند ، پس جعفر پيش ايستاد بر برادر اطهر خود نماز كند . چون خواست تكبير گويد طفلى گندم‌گون پيچيده موى گشاده دندانى مانند پارهء ماه بيرون آمد و رداى جعفر را كشيد و گفت : اى عمو ! پس بايست كه من سزاوارترم به نماز بر پدر خود از تو ، پس جعفر عقب ايستاد و رنگش متغيّر شد . آن طفل پيش ايستاد و بر پدر بزرگوار خود نماز كرد ، و آن جناب را در پهلوى امام علىّ نقى عليه السّلام دفن كرد و متوجّه من شد و گفت : اى بصرى ، بده جواب نامه را كه با تو است ، پس تسليم كردم و در خاطر خود گفتم كه : دو نشان از آن نشان‌ها كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام فرموده بود ظاهر شد و يك علامت مانده ، بيرون آمدم پس حاجز وشّاء به جعفر گفت : ( براى آن كه حجّت بر او تمام كند كه او امام نيست ، گفت : ) كى بود آن طفل ؟ جعفر گفت كه : و اللّه من او را هرگز نديده بودم و نمىشناختم . پس در اين حالت جماعتى از اهل قم آمدند و سؤال كردند از احوال حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام چون دانستند كه وفات يافته است پرسيدند كه : امامت با كيست ؟ مردم اشاره كردند به سوى جعفر ، پس نزديك رفتند و تعزيت و تهنيت دادند و گفت : با ما نامه و مالى چند هست بگو كه نامه‌ها از چه جماعت است ، و مال‌ها چه مقدار است ما تسليم كنيم ؟ جعفر برخاست و گفت : مردم از ما علم غيب مىخواهند ! در آن حال خادم بيرون آمد از جانب حضرت صاحب الأمر عليه السّلام و گفت : با شما نامهء فلان شخص و فلان و فلان هست و هميانى هست كه در آن هزار اشرفى هست ، و در آن ميان ده