اشرفى هست كه طلا را روكش كردهاند .
آن جماعت نامهها و مالها را تسليم كردند و گفتند : هر كه تو را فرستاده است كه اين نامهها و مالها را بگيرى او امام زمان است ، و مراد امام حسن عسكرى عليه السّلام همين هميان بود .
پس جعفر كذّاب رفت نزد معتمد كه خليفهء به ناحقّ آن زمان بود ، و اين واقعه را نقل كرد ، معتمد خدمتكاران خود را فرستاد كه صيقل كنيز حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام را گفتند [ 1 ] كه آن طفل را به ما نشان ده او انكار كرد ، و از براى رفع مظنّهء ايشان گفت : حملى دارم من از آن حضرت ، به اين سبب او را به ابن ابى الشّوارب قاضى سپردند كه چون فرزند متولّد شد بكشند ، به ناگاه عبيد اللّه بن يحيى وزير مرد ، و صاحب الزّنج در بصره خروج كرد ، ايشان به حال خود درماندند و كنيز از خانهء قاضى به خانهء خود آمد . [ 2 ]
ايضا به سند معتبر از محمّد بن حسين روايت كرده است كه حضرت امام حسن عسكرى عليه السّلام در روز جمعه هشتم ماه ربيع الأوّل سال دويست و شصتم از هجرت وقت نماز بامداد به سراى باقى رحلت فرمود ، و در همان شب نامههاى بسيار به دست مبارك خود به اهل مدينه نوشته بود ، و در آن وقت نزد آن حضرت حاضر نبود مگر جاريهء آن جناب كه او را صيقل مىگفتند ، و غلام آن جناب كه او را عقيد مىناميدند ، و آن كسى كه مردم بر او مطّلع نبودند ( يعنى حضرت صاحب الأمر عليه السّلام ) .
عقيد گفت كه : در آن وقت حضرت امام حسن عليه السّلام آبى طلبيد كه با مصطكى جوشانيده بودند خواست كه بياشامد ، چون حاضر كرديم فرمود اوّل آبى بياوريد كه من نماز كنم . چون آب آورديم ، دستمالى در دامن خود گسترده و وضو ساخت و نماز بامداد را ادا كرد و قدح آب مصطكى كه جوشانيده بودند گرفت كه بياشامد ، از
هامش
[ 1 ] گرفتند .
[ 2 ] بحار الأنوار ، ج 50 ، ص 332 به نقل از كمال الدين ، ج 2 ، ص 475 .